تبليغاتX
ای برادر تو همه اندیشه ای

لطفا به پیوند مراجعه نمایید.

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387  توسط توحید  | 


آنچه که به عنوان "خواستن" در هستی ،وبخصوص در آدمی ابرازوجود می نماید؛همان "عشق" است که در هستی ثابت، به صورت عام وتکوینی، ودر انسان به صورت خاص وتشریعی، به ودیعه نهاده شده است. اما باید توجه داشت که "خواستن" بسته به مرتبه ی اندیشه، مدرج است.

گذشته از مراتب تکوین(حتی تکوین آدمی)،که خواسته ی هر ذره ای در مرتبه ی خاص خودش وبر اساس ظزفیتش ، به او اعطا شده است. در مراتب تشریع نیز آدمی بسته به مرتبه ای که در آن می اندیشد "میخواهد".

پس دعاها،سوالها،وتقاضاهای ظاهری تراوش یافته از درون، نشاندهنده ی مرتبه ی اندیشه ی فرد است.(حتی دعاها واداهای دروغین وریاکارانه ای که در بطن خویش،برای بدست آوردن ِ(خواستن)قالب ویا قالبهایی (تصوری یا واقعی)، ظهور پیدا میکنند؛ نشاندهنده ی مرتبه ایست).

خواسته های آدمی در مرتبه ی قلبی(در جهت صعودی رو به جان) جنبه ی مجردانه ای دارند که در عرفان اصطلاحا " درد" ویا "غم عشق" نامیده میشود وعاشق در این مرتبه، به هیچ بازیچه ی قالبی، دلش آرام نمی گیرد واین درد عشق همچون گیاه عَشقه، کانون اندیشه وتوجه عاشق را در برگرفته،واو را کم کم از توجه به هستی بیرونی،ساقط کرده وتوجه کامل به معشوق را بجای آن مینشاند.

همچنانکه بینش انسان نیز در این سیر، جنبه ی درونی می یابد، کشف وشهود نیز که در واقع همان درک ِ محتوای هستی حقیقی است ، به ترتیب در مرتبه ی قلب، وروح(جان) انجام میپذیرد.

هرچه مرتبه ی اندیشه خالص تر میگردد،خواسته ی فرد نیز به نقدینگی درونی نزدیک تر می شود، بطوریکه در مرتبه ی جان، خواسته ی واحدی (همان معبود وایده آل مجرد)که مد نظر عاشق است،نقداً حاضراست، واین حضور ِنقد معشوق، آرامش وآزادی درونی را باعث میشود. 

لطفا با نظراتتون تکمیلش کنید.متشکر وممنونم.

 

 

نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387  توسط توحید  | 


آنچه در جهان موجود است،نشأت یافته از جهان اندیشه است.

تراوشات بشری نیز نشأت گرفته از اندیشه ی آدمی در مراتب مختلف می باشد (و زیرمجموعه ای از تراوشات ِ اندیشه ی "حضرت ِشعور " است.{وحدت موجود})

براین اساس، عبادت قالبی نیز همانند همه ی فعلیتهای بشری؛ اصالتاً به محتوای اندیشه ی آدمی برمی گردد، لذا ظاهر ِعبادات، مبنای اصلی بندگی محسوب نمیشود بلکه اصل بندگی بر اساس اندیشه ی عاشقانه استوار است وبه قول معروف:"بنده ی آنی که در بند ِآنی".

ومسلماًبه نسبتی که دل(کانون اندیشه)،تحت نفوذ ِدلبر(هردلبری) است؛ جهاد تراوش( ِدرونی وبیرونی) پیدا میکندو تراوش بیرونی این سعی وجهاد؛عبادت وبندگی ِ ظاهری ِآن دلبر خواهد بود.

ازآنحاکه اساس عشق وعبادت در دین توحیدی، خداپرستی (نفی خودپرستی)است، پس ترک انانیت است که موجب عبادات قالبی میگردد.وعبادتِ قالبی معلول عبادت حقیقی است که در حالات مختلف به شکلهای مختلفی میتواند ظاهر شود.  

وبطور کلی: "از آسمون به زمین میبارد" ؛ یعنی طریق سلوک برجذبه ی معشوق استواره وتا که از جانب معشوق نباشد کششی ،کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد، یا به عبارتی از قالبها نمیتوان به محتواها دست یافت مگراینکه....

اگرچه بوی جبر ازین سخن به مشام جان میرسد ولی محتوای روانی آن این است که تازمانی که عاشق، خود را کارکن می بیند،هنوز در بندِ خویش است ،واز طرفی قبول ِ "فعال" بودن ِ معشوق ، باعث نفی این انانیت خواهد بود. واین جبر به عدم مجاهده نمی انجامد بلکه از آنجا که اندیشه ی جزئی ما از اندیشه ی کلی حق جدا نیست (همون جریان زیر مجموعه)، پس جبر عاشقانه، باعث سعی وتلاش خواهد بود ونه مانع آن.

در اینجا این مسئله خودنمایی میکنه که: اینهمه برنامه ریزی های قالبی که به محتواگرایی می انجامد منافی سخن مذکور است، اما باید توجه داشت که هر برنامه ای، ابتدائاً با محتواگرایی طرح شده است ،یعنی بازهم محتوا ،پیش نیاز ِ برنامه بوده است واصولاً ارزش هر برنامه وتلاشی ، به آگاهی(هم آگاهی طراح، وهم آگاه بخشی طرح) برمیگردد.

پس تنها در صورتی که برنامه ی عبادت قالبی را ،به جهت ِ ترک انانیت (که محتوا ومولّد ِ آن است) طراحی وتولید کنیم، ومبنای اصلی را ،هدفِ تلاشهای خویش قرار دهیم، میتوان ارزشی بر این عبادتِ قالبی قائل شد(البته اگر هدفمان حق پرستی است)و بلکه به طور کلی هر ادا واطوار ویا سمبولی را که به اجرا میگذاریم، چنانچه بدون آگاهی به "مبنای ایجاد" آن باشد؛ نه تنها ارزش ندارد بلکه عین بی ارزشی( گناه در زبان دین) خواهد بودوالبته تأثیر محتوایی نیز نخواهد داشت(نه بر خود ونه بر دیگران).واین "توجه به مبنا" ، بایدی دمبدم و مداوم است.

پس ازین پس بیشتر مراقب اعمال ورفتار تقلیدی ،عادتی، الکی(بی توجه) خود باشیم

مثلا: تسبیح را جز برای تسبیح حقیقی معبودمان بکار نگیریم. معنای تسبیح حقیقی چیست؟ اینکه به پاکی وتجرد خداوند نظر داشته باشیم، واین حال نمی شود مگر زمانی که دلمان ، مجرد وپاک گشته باشد وبه نسبتی که به وحدت وتجرد نزدیک گشته ایم، نسبتی با سبحانیت حق برقرار کرده ایم وبه همان نسبت تسبیح او را شناخته وگفته ودیده و...ایم (چرا که معنا در ظرفهای مختلف به همان شکل ظرف در می آیند(دم به دمش یادت نره).

 واگر هیچ نسبتی با سبحانیت حق نداریم، لااقل تسبیح قالبی را در این جهت بکار ببریم وگرنه همان بهتر که تسبیح نگوییم.چرا که هر ادایی که برای غیر کمالجویی درمی آوریم جز شرک محسوب نمیشود وهرگز معشوق آن را نخواهد بخشید(تعیین تکلیف برای معشوق!!!). حالا به قول خانم سوسن: فرضا هم بخشید، من ازین خجالت چه کنم؟

لطفا با نظراتتون تکمیلش کنین.متشکر وممنون

نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387  توسط توحید  | 


گیرند همه روزه ومن گیسویت ،

جویند همه هلال ومن ابرویت

ازجمله ی این دوازده ماه  تمام،

یک ماه مبارک است وآنهم رویت.

نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387  توسط توحید  | 


از دیدگاه روان شناختی، طلب - انتظار مهدی موعود؛ امری است ناشی از صفت کمال طلبی دروجود انسان، که از جنبه اجتماعی نیز، به طلب ِ مدینه ی فاضله می انجامد. مسلما ً انتظار(حقیقی وصحیح) ذهنی وعینی ، برای وصول به بهترین ها مستلزم اعتراض بر نقص ها وخطاهاست.

ویاران حقیقی ِ انسان کامل ،در هر موقعیتی ؛کمالجویانی هستند که در جهت کمال ، معترض خویش ( درونی وبیرونی، فردی واجتماعی) اند ، واین عصیان کمالجویانه وآگاهانه ، با مرتبه ی کمالجو هماهنگ است.  
نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387  توسط توحید  | 


 زبان هم از نظر طولی(هم در طول زمان وهم در سیر طولی مراتب اندیشه) وهم ازنظر عرضی( زبانهای مختلف ِموجود ؛اعم از زبان ِعلوم ِ مختلف {مثل اقتصاد،سیاست،دین ِمصطلح،...}وزبان ِ اقوام ِمختلف) دارای گوناگونی وتفاوت می باشد. برای شناختِ محتوای هر کلامی ،ابتدائاً نیاز به دانستن ودرک ِ مأخذ آن زبان داریم. به عنوان مثال کلمه ­ی ... در زبان فارسی امروز ،در علم اقتصاد ،از جنبه ی مادی، معنایی خاص دارد؛ ولی چه بسا همین کلمه در علم دین ،یا در دورانی پیش از این، یا از جنبه ی قلبی ، محتوایی دیگر داشته باشد. باید توجه داشت که از دیدِ وحدت نگری، هستی ؛یکدست ویکپارچه است واگرچه زبان هر موجودی،در هر زمانی واز هر جنبه ای ودر هر مرتبه ای ، خاص ِ خود ِ اوست ولیکن" این همه آوازها از شه بود" وهماهنگی درونی موحد است که برانگیزنده ی هماهنگی عالَم بیرونی ِ وی می باشد، وانسان فطرتاً ،تا وصول به معنا ومفهوم واحد ، آرامش وقرار نمی یابد. آنچه در اینجا برای تنظیم ذهن ،لازم می نماید تطابق وترجمه ی زبانهای مختلف ،به یکدیگر است ،تا با استفاده ازتعدد منظر ها، دید خود را نسبت به کلمه یا کلامی،روشنتر وبازتر گردانیم. برای انجام این ترجمه اصالتاً شایسته است که مفاهیم را به زبان "اندیشه ی کمالجویانه ی انسانی" نیز ترجمه کنیم چرا که مشربه ی وسیع کمالجویی (در رشته هاواز جنبه های مختلف) دربرگیرنده ی همه ی زبانهای هستی است. یکی از زبانهای موجود در هستی، زبان ِ دین است که تنها از جنبه ی بیرونی به تعداد ادیان ومذاهب و فرقه ­ها و مسلک ها ، تکثر دارد. شاید برای ترجمه وتطبیق ِ کلامهای دینی ،نیاز به زبانشناس ماهری باشد که سالها در این زمینه به تحقیق پرداخته باشد ولیکن " آب جیحون را اگر نتوان کشید، هم بقدر تشنگی باید چشید" . در این مقطع ،مفاهیمی کلی والبته تنها برای ذکر چگونگی تبدیل زبان دین( که در زمینه ی ترجمه ی آن کمتر کار شده است) مثالهایی می آورم: کلمه ی دین، بطور کلی به معنای راه وروش انتخابی ِ ذهن ،برای وصول به کمال وایده آل انتخابی انسان است که در عالم بیرون به شکل وظیفه خودنمایی میکند، وباز همین وظیفه در مصطلحات بیرونی وطبعی دین ؛" حق وتکلیف متقابل" نام میگیرد که شریعت را شامل میشود ودر مرتبه ی قلبی نام طریقت می یابدکه علاوه بر احاطه بر مادون خویش(از جنبه ی شرفی)،برخاطرات دل(کانون اندیشه)نیز حکم میراند. نماز که در زبان کمالجو به معنای توجه اندیشه می باشد ؛درشریعت قالبی، اعمال مربوط به تن ودر مرتبه ی طریقت ،توجهات ذهنی کمالجو را شامل میشود که هرچه خالصانه تر باشد ؛به محتوای خویش نزدیکتر میگردد وکاملتر خواهد بود. عبادت که در مرتبه ی طبع در اصطلاحات عالم بیرونی، شکل قالبی وخاصی دارد در مرتبه ی قلب ،به معنا ومفهوم حقیقی نزدیک تر شده ومنظور ازآن،توجه عاشقانه می باشد وعشق که در معنای عام خود به مفهوم خواستن است با دعا وعبادت هم خانواده است وبندگی جزبر مدار توجه عاشقانه وخواستن خالصانه (در مرتبه ی قلب) معنا نمی یابد. ودر همین راستا ،پرستش به مستی است در کیش مهر، چرا که مستی ،از خود بیخود شدن ،در توجه ویاد ِ(ذکردر زبان دین)معشوق(معشوق در زبان عاشقانه ی طریقت) وایده آل((در زبان کمالجویی) وخدا(در زبان عامیانه) ومقصود ومعبود و... (در زبانهای دیگر) است. عصمت همان عدم انحراف از صراط مستقیم است وصراط مستقیم ،در سیر اندیشه ؛راهی است که کمالجو با قبله قرار دادن ایده آلش ، قادر به ایستادگی واستقامت در آن میگردد اگرچه همین صراط در شریعت به قالبها راجع می گردد ، در سیر قلبی به معنای توجه دم به دم به خواسته ها وفرمانهای ایده آل (در جهت وصول به همان ایده آل ) می باشد که :" ان اعبدونی؛هذا صراط مستقیم". وکلمه ی قبله نیز که در شریعت ،جهتی قالبی است در طریقت به معنای جهت قلبی است که کمالجو ،ذهن خویش را در توجه به ایده آلش جهت می بخشد. آنچه که در زبان شریعت گناه نامیده میشود وبه اعمال قالبی برمیگردد ، در زبان طریقت ؛توجه قلبی را شامل میشود واین همان است که در زبان اقتصاد ؛به عنوان اشتباهی که منجر به ضرر میگرددد نام گرفته است ودر زبان کمالگریی با عنوان خطای ارزشی نامیده میشود..... شاید اگر به صورت محتوا گرایانه ،زبان دین را ترجمه کنیم بسیاری از مشکلاتی که بر سر راه شناخت حقیقت راه کمال وجود دارد ،رفع گردد. اگرچه همواره هر نوع نگرش باطنی به دین وزبان دین ، از سوی جزم گرایان مرتبه ی صدر ، به عنوان عبور از خط قرمز محدوده ی تنگ ِ اندیشه ی آنان محسوب شده وشلاق جهالت را بر پیکره ی لطیف چنین پژوهشهایی نواخته اند که البته امری طبیعی ودرشأن آنان است.

نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387  توسط توحید  | 


نفس اماره چومُرد از خوی بَد           دید "موتوا"را به دیده ی سرّ خود

شد قیامتهای نفس ظاهرش          دید"من مات" عیان چشم سرش

خود قیامتهای انفس هست چار       آن یکی صغری،دگروسطی شمار

بعد ازآن کبری،دگر عظمی بدان        تا که گردی عارف اسرار جان

مردن نفس از هوی،صغری شمار      از هوی چون مُرد،شد دل آشکار

دل چو طبع روح گیرد در رشاد         خواند وسطی نام اورا اوستاد

روح چون گردد خفی،کبری شود      محو هستی ها به کل،عظمی شود

این قیامت ها چو شد عین الیقین    منکشف گردد به دل حق الیقین

آن زمان مرآت وجه حق شوی        بگذری از قید ِحق، مطلق شوی

محو گردی در تجلی جمال             راه یابی در نهایات وصال

در دلت نور خدا تابان شود            جان پاکت واصل جانان شود

مرده وزنده به امر پیر شو              تا نگردی تو به خودبینی گرو

"اسرارالشهود"

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387  توسط توحید  | 


والی اقلیم عرفان بایزید                    آنکه دائم بود عشقش برمزید

گفت حق فرمود الهامی به دل            آمد آوازی و اعلامی به دل

که خزینه ی ما زهر جنسی پر است    اندرین گنجینه هرنقدی در است

طاعت مقبول خود اینجا بسی است      خدمت لایق بسی باهر کسی است

علم واسرار ومعارف بی حد است      زهد وتقوی بی حساب وبی عد است

این اشارات وارادات وفنون              خود زبسیاریست از احصاء فزون

گر مرا خواهی بیا چیزی بیار           کان نباشد نزد من ای مرد کار

گفتم آن چیزی که نبود مر تورا          خود چه باشد گو الهی مر مرا

گفت آن عجز است وخواری ونیاز      نیستی ودرد وسوز جانگداز

فقر ومسکینی زخود آوارگی             دلشکسته بودن وبیچارگی

عارفان را اینچنین آمد خطاب           خویشتن بین کی بود زاهل صواب

مرد رعنا دان که از حق غافل است    در طریق اهل عرفان جاهل است

رهروانی کاندرین ره رفته اند            اینچنین هشیار وآگه رفته اند

هستی خود از میان برداشتند             خویش را معدوم محض انگاشتند

دایه ی خود را بجستند این فریق         بیخود از خود رفته اند اندر طریق

کرده اند ایشان به راه ذوالمنن            ذل وخواری را شعار خویشتن

در خور عارف نباشد ما ومن            اندرین ره بی منی باید شدن

چون تو من گویی بوَد بی شک دومن  من کجا گنجد به راه ذوالمنن

بهر جنت زاهدان را جست وجوست    دردل عاشق نگنجد غیر دوست

عاشقنت را به جان باشد مرید           هرکسی کو لذت عشقت چشید

                

                                                       اسرار الشهود "لاهیجی"

نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387  توسط توحید  | 


یکی به نزد عارفی آمد . عارف وی را گفت : از کجا می آیی ؟  گفتا به حج بودم. گفت : حج کردی ؟ گفتا بلی .

 گفت از ابتدا که از خانه برفتی واز وطن رحلت کردی ،ایا از همه ی معاصی رحلت کردی؟  گفتا :نه.  گفت : پس رحلت نکردی.
باز گفت : چون از خانه برفتی ودر هر منزلی هرشب مقام کردی آیا مقامی از طریق حق را اندر آن مقام ومنزل قطع نمودی ؟  گفتا : نه.   گفت: پس منزل نسپردی.
باز گفت : چون محرم شدی به میقات،آیا از صفات بشریت جدا گشتی،چنانکه از جامه ؟    گفتا : نه .   گفت : پس محرم نشدی.
باز گفت: چون به عرفات واقف شدی آیا اندر کشف، مشاهدتِ وقف پدیدارآمد؟ گفتا: نه.         گفت : پس به عرفات نایستادی .
بازگفت: چون به مزدلفه شدی ومرادت حاصل شدآیا همه ی مرادها را برای مراد حقیقی ترک نمودی ؟ گفتا : نه. گفت: پس بمزدلفه نشدی .
باز گفت :چون طواف کردی آیا خانه ی سِّر را اندر محل تنزیه ِلطایفِ حضرتِ جمال حق دیدی؟ گفتا : نه. گفت :پس طواف نکردی .
باز گفت چون سعی کردی میان صفا ومروه آیا مقام صفا ودرجه ی مروت را ادراک نمودی؟ گفتا : نه . گفت : پس سعی نکردی.
باز گفت: چون به منا آمدی آیا منیت های تو ساقط شد؟ گفتا : نه.   گفت: پس به منا نرفته ای.
باز گفت: چون به منحرگاه قربان کردی آیا همه ی خواسته های نفس را قربان نمودی؟ گفتا : نه
 گفت : پس قربانی نکردی .
باز گفت: چون سنگ انداختی آیا هر آنچه که باتو مصاحبتی داشت از معانی نفسانی ، همه بینداختی؟ گفتا : نه. گفت : پس سنگ نینداختی وحج نکردی .باز گرد وبدین صفت حجی جای آر تا به مقام ابراهیم رسی.

 

حاجیان آمدند با تعظیم                      شاکرازرحمت خدای کریم

رسته ازمحنت وبلای حجاز                  رسته از دوزخ وعذاب الیم

آمده سوی مکه از عرفات                   زده لبیک عمره از تنعیم

یافته حج وکرده عمره تمام                 بازگشته به سوی خانه  سلیم

من شدم ساعتی به استقبال             پای کردم برون زحد گلیم

مر مرا در میان قافله بود                     دوستی مخلص وعزیز وکریم

گفتم اورا   بگو که چون رستی             زین سفر کردن به رنج وبه بیم

تا زتو باز مانده ام جاوید                      فکرتم را ندامت است  ندیم

شاد گشتم بدان که کردی حج            چون تو کس نیست اندرین اقلیم

باز گو تا چگونه داشته ای                   حرمت آن بزرگوار حریم

چون همی خواستی گرفت احرام         چه نیت کردی اندر آن تحریم 

جمله بر خود حرام کرده بدی              هرچه مادون کردگار قدیم ؟

گفت نی گفتمش زدی لبیک               از سر علم واز سر تعظیم ؟

می شنیدی ندای حق وجواب             باز دادی چنانکه داد کلیم؟

گفت نی  گفتمش چودر عرفات            ایستادی ویافتی تقدیم

عارف حق شدی ومنکر خویش؟           به تو از معرفت رسید نسیم؟

گفت نی گفتمش چو می کشتی         گوسفند از پی اسیر ویتیم

قرب خود دیدی اول وکردی                قتل وقربان، نفس شوم ولئیم؟

گفت نی  گفتمش چو می رفتی         در حرم همچو اهل کهف ورقیم

ایمن از شر نفس خود بودی؟              وز غم فرقت وعذاب جحیم ؟

گفت نی،گفتمش چوسنگ جمار          همی انداختی به دیو رجیم

از خود انداختی برون یکسر                همه عادات وفعلهای ذمیم ؟

گفت نی، گفتمش چو گشتی تو            مطلع بر مقام ابراهیم

کردی از صدق واعتقاد ویقین            خویشی خویش را به حق تسلیم ؟

گفت نی. گفتمش به وقت طواف          که دویدی به هروله چو ظلیم 

از طواف همه ملائکتان                     یاد کردی به گرد عرش عظیم ؟

گفت نی. گفتمش چو کردی سعی        از صفا سوی مروه بر تقسیم

دیدی اندر صفای خود کونین               شد دلت فارغ از جحیم ونعیم

گفت نی. گفتمش چو گشتی باز         مانده از هجر کعبه بر دل ریم

کردی آنجا به گور مر خود را               همچنانی کنون که گشته رمیم ؟

گفت از این باب هر چه گویی باز          من ندانسته ام صحیح وسقیم

گفتم ای دوست پس نکردی حج          نشدی در مقام محو  مقیم

رفته ای مکه دیده آمده باز                 محنت بادیه خریده به سیم

گرتو خواهی که حج کنی پس از این     این چنین کن که کردمت تعلیم
نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387  توسط توحید  | 


حضرت امیر مومنان در خطبه ای  مشهور به "کلابیه" میفرماید:

در "سگ" ده صفت وجود دارد که شایسته است مومن دارای آن صفات باشد؛

اول آنکه   ارزش واحترامی در میان مردم برای خویش قائل نیست  واین صفت بیچارگان است .

دوم آنکه   درویشی است که مال وثروتی از خود ندارد واین صفت وارستگان است .

سوم آنکه   جایگاهِ معینی برای خود قائل نیست واین صفت متوکلان است.

چهارم آنکه  اکثر اوقات گرسنه است واین صفت صالحان است.

پنجم آنکه   اگر صاحبش اورا صد بار بزند ، از در خانه ی صاحبش به جایی دیگر نمیرود واین صفت مریدان است.

ششم آنکه   شبها جز اندکی نمی خوابد واین صفت عاشقان است.

هفتم آنکه   رانده می شود وجفا می کشد ولیکن چون صاحبش بخواندَ ش ،بدون ناراحتی باز می آید واین صفت متواضعان است.

هشتم آنکه   به هر چیزی که صاحبش بدهد راضی است واین صفت قانعان است.

نهم آنکه   بیشتر اوقات ساکت است واین صفت خاشعان است.

دهم آنکه چون بمیرد میراثی از او باقی نمی ماند واین صفت زاهدان است.

منبع: http://www.erfan-gonabadi.com/Farsi/Selected%20Articles%20Farsi2/Klabih/klabih.html
نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387  توسط توحید  | 


 

این کلام،در مقام محکمات(عقاید) بیان شده است ،وگرنه مشخص است که ارزشگذاری سخنان وافعال متشابه(اخلاق وسنن)،وابسته به پارامترهای بسیاری می باشند.

البته صِرفِ سخن محکم نیز از لحاظ تفکیک مورد نظر امام(ع) بوده است وخود حضرتِ امیر در جایگاه دیگری بر این مسئله صحه می گذارند ومی فرمایند:"...سخن حقی است که در جهتِ باطلی بکار گرفته شده است..."؛ که نشاندهنده ی این است که برای بررسی کلی وحلاجی کامل یک فعل ،شایسته وبایسته است که : اولاً   به جهت وهدفِ ونتیجه ی اولیه ای که منظور نظر وخواسته ی فاعل محسوب می شود(صحت فاعلی)  وثانیاً   به نتیجه ی ثانویه ی محتمل ِفعل که از اسباب علی منتج می شود (واز اجزاء صحتِ فعل محسوب می گردد)، توجه نمود.

وامام در این تفکیک می خواهند بگویند که اگرچه نیت فاعل,الی الله نبوده باشد (نتیجه ی اولیه)و فعل نیز به نتیجه ی مطلوب نینجامد(نتیجه ی آخر), اینها دلیلی بر عدم صحت تئوری فعل(سخن وشعار فعل) نمی باشد.

نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386  توسط توحید  | 


حضرت ِ امیر(ع) (در روایتی) پنج مرتبه برای روح آدمی در نظر گرفته اند : روح البدن، روح الشهوة، روح القوة، روح الایمان، روح القدس.  مولوی(ف) نیز در مثنوی مراتبی از روح را بیان نموده است: روح جمادی، نباتی، حیوانی ،انسانی، نبوی، ولوی :  از جمادی مردم ونامی شدم (3902/3)  _ بارنامه ی روح حیوانی است این، پیشتر رو، روح انسانی ببین (1887/4) _ بازغیر عقل وجان آدمی، هست جانی در نبی ودر ولی(410/4).   

مسلما مطابقت جزء به جزء این تقسیم بندی ها نیاز به بینشی محیط دارد چرا که تبیین جزئیات راه ،بسته به دیدگاه سائر الی الله فرق می کند. ولی با نظری اجمالی می توان متوجه ی انطباق مراتب روح ومراتب اندیشه شد، که آدمی با پا گذاشتن به این جهان ، از مرتبه ی بدن(که شامل مراتب جمادی ونباتی وحیوانی است) آغاز نموده وبسته به سیر در مسیر کمالات ،به سوی قله ی خویش رهسپارمی گردد.

آنچه آدمی بایستی در این مسیر مد نظر داشته باشد این است که روح انسانی، همان اندیشه ی مجرد انسانی است که در قالب تن اسیر گشته است .،والبته برخی مقلدانه (ودر حدود مرتبه ی خویش) برای این روح وجان ، قالب وصورتی رانیز متصور شده اند.

تمام مسائلی نیز که به موت ِپیش از مرگ(اضطراری)، اشاره دارند ،در مورد همین جان انسانی (یعنی اندیشه ی قابل تجرد) است ،ونه مربوط به جان حیوانی (که قاعدتاً پس از مرگ تن ؛«اگر کمالاتی نیافته باشد» به مرتبه ی حیوانی(ریشه ی کلمه ی حیوان ؛ حیات  می باشد) خویش رجوع می نماید).

البته نبایستی مراتب ِ روح(مراتب اندیشه) را از یکدیگر کاملا منفک دانست (یعنی ما دارای دو روح (حیوانی وانسانی) نیستیم)؛ به عبارتی چنانچه روح خویش را به مرتبه ی انسانی ومجردانه نرسانیم ،در مرتبه ی حیوانی خواهد ماند ، وبه نسبتی که در این مسیر ، تلاش(ذهنی وتبعاً عینی) انجام دهیم ،به توفیق حضرتِ کمال ، به آزادی دل واندیشه ،دست خواهیم یافت .

لازم به توضیح است که همین جان وروح انسانی است که لیاقت قربان شدن در جهت ِ عقیده ی توحید (جانان) ،را دارد . وجان حیوانی را درهر مرتبه ای ،وبرای هر چیزی  میتوان فدا نمود. معنای واقعی این سخن این است که فردی که تمام کانون اندیشه ی خویش را متوجه ی جانان مینماید وبطور مداوم ودمادم  به یاد او زندگی می کند ،نقدا در حال قربان نمودن جان انسانی خویش ، برای جانان خویش (عقیده ومحبوب  ومعبود ومعشوق و...)می باشد. که اصولا تصوف ،جز راه عملی لااله الا الله نیست ،که البته در مراتب مختلف ،به صورتهای کثیر نمایان می شود وهر کس در حد خویش آن( صورت)  را تفسیر می نماید. 
نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386  توسط توحید  | 


 خراباتی شدن ازخود رها ییست              خودی کفراست اگرخود پارساییست
نشانی داده اند اهل خرابات                   که " التوحید اِسقاط الاضافات "
خرابات از جهان بی مثالیست                  مقام عاشقان لا اُبالیست
خرابات آشیان مرغ جان است                 خرابات آستان ِلامکان است
خراباتی خراب اندر خراب است                که درصحرای اوعالم سراب است
خراباتی است بی حد ونهایت                 نه آغازش کسی دیده نه غایت
اگر صد سال در وی می شتابی              نه خود را ونه کس را باز یابی
گروهی اندر آن بی پا وبی سر                همه نه مومن ونه نیز کافر
شراب بیخودی در سر گرفته                   به ترک جمله خیر وشر گرفته
شرابی خورده هریک بی لب وکام            فراغت یافته از ننگ واز نام
حدیث ماجرای شطح وطامات                 خیال خلوت ونور کرامات
ببوی دُردی ای از دست داده                  زذوق نیستی، مست اوفتاده
عصا ورکوه و تسبیح ومسواک                 گرو کرده به دُردی جمله را پاک
میان آب وگل اُفتان وخیزان                    بجای اشک ،خون از دیده ریزان
گهی از سرخوشی در عالم ناز               شده چون شاطران گردن افراز
گهی از روسیاهی رو به دیوار                 گهی از سرخ رویی بر سر دار
گهی اندر سماع شوق جانان                شده بی پا وسر چون چرخ گردان
به هر نغمه که از مطرب شنیده              بدو  وجدی از آن عالم رسیده
سماع جان نه آخرصوت وحرف است.       که در هر پرده ای سّری شگرف است
ز سر بیرون کشیده دلق ده توی            مجرد گشته از هر رنگ وهر بوی
یکی پیمانه خورده از میئی صاف             شده زان صوفی صافی ز اوصاف
فرو شسته بدان صاف مروق                 همه رنگ سیاه وسبز وازرق
به مژگان خاک مزبل پاک رُفته               زهرچ آن دیده از صد ،یک نگفته
گرفته دامن رندان خمار                       زشیخی ومریدی گشته بیزار
چه شیخی ومریدی؟این چه قید است؟    چه جای زهدوتقوی؟این چه قید است؟
اگر روی تو باشد در که ومه                  بت وزنار وترسایی ترا به

                                                                         شیخ محمود شبستری 
نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386  توسط توحید  | 


ازدواج موقعیتی است که دقیقا به خواسته ها وداشته های طرفین ِهنرمند،ارتباط دارد واز طرفی توجه به شرایطِ داشته ها(آنچه قابل عرضه است)،وشروطِ خواسته ها( آنچه تقاضا می شود)؛نیز وابسته به مرتبه ی اندیشه ی هنرمند است ،ونسبت ِتفاهم طرفین نیز متناسب با هماهنگی مراتب اندیشه های آنان خودنمایی می کند؛ودر عدم تفاهم (حتی در یک مورد)،معمولا همان خواسته ،به صورتِ بارزی ،توجه وتمرکز ِفردِ خواهان را مشغول می نماید.

طبق تحقیقات روانکاوی:اندیشه ی مردانه به صورت یک جانبه ی پلکانی ،واندیشه ی زنانه به صورتِ همه جانبه ی مقطعی، پیشرفت می نماید والبته از آنجا که خصوصیات مردانگی وزنانگی ،در هر فرد انسانی وجود دارد ،پس این تحقیق جنبه ی نسبی دارد(جستجو را بر عهده ی خودتان میگذارم).

سن نیز می تواند در شناخت ِمرتبه ی اندیشه مورد استفاده قرار گیرد،چراکه هر سنی نسبتا مقتضی حالی ومرتبه ای است(البته خود این پارامتر نسبی نیز به موقعیتهای کثیر نسبی دیگری وابسته است) ،بدین صورت که در زمان بلوغ جسم ،نفسانیات اولیه(هم درداشته ها وهم درخواسته ها) ابراز وجود می نمایند  ،وبا افزایش سن ،توجه به این نفسانیات از طبع ، فاصله گرفته وبه عقل نزدیک میشوند(بسته به طبیعت فرد ،وموقعیت های زمانی ومکانی وروانی فرد ،وروش های عبور از مرحله)

ودر صورت بلوغ ورشد فکری (که زمان مشخصی ندارد)احساسات عاطفی وارتباط جمعی نیز کمال می یابند(عقاید فردی را در این بحث بررسی نمیکنیم اگرچه ارتباط ِ درونیات فردی واجتماع بیرونی ،امری واضح است ).

چه بساابتدائاً ، زوجین در یک مرتبه قرار دارند ومشکلاتشان صرفاً سلیقه ای است ولی با تغییر سطح مرتبه ی هر کدام وفاصله گرفتن اندیشه های آنها از یکدیگر،مشکلات عمیق تر می گردند؛ چرا که:

شخصی که در مرتبه ی نفسانی می اندیشد مسلما هستی اش را قربانی خواسته های نفسانی خواهد نمود ،ودرمرتبه ی عقل ؛ قربانی خواسته های عقلانی، ودر مرتبه ی قلب؛قربانی باورهای قلبی،و...

پس عدم مطابقتِ مرتبه ی اندیشه ی زوجین هنرمند، باعث عدم ارضای خواسته های آنها از شریکشان می گردد(چون عرضه وتقاضایشان مطابقت ندارد)، مگر،مگر در حالتی که طرفین در نهایت اندیشه شان ،دارای ایده آل انتهایی مشترکی باشند ودر جهت رسیدن به قله ی واحدی تلاش کنند؛ یا به عبارتی فلش اندیشه های آنان در جهتِ هدف واحدی نشانه رفته باشد ،که در این صورت ؛هرچند مرتبه ی واحدی ندارند ولیکن قادرند ادامه ی پیوندشان را در مسیر کمال توجیه نمایند(چرا که انسان موجودی است که ایده آل ها وخواسته هاورویاها یش را در زندگی بیرونی اش دخیل می نماید،بلکه ازآنجا که تن تابع اندیشه است،زندگی اندیشه وبه تبع آن زندگی تن هماهنگ با این خواسته ها وایده آلها می باشد).

اما اگر نقطه ی انتهایی ای که برای کمال خویش در نظر گرفته اند ،همسو نباشد ،همچون دو راس یک زاویه از یکدیگر فاصله می گیرند.  

نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386  توسط توحید  | 


برخلاف آنچه عموم می پندارند داشته های آدمی(چه داشته های مادی وچه دانستنیهای ذهنی)سازنده ی فرهنگ انسانی نمی باشند بلکه این خواسته ها ی انسانی است که سازنده ی فرهنگ وی ومنشا داشته های فوق می باشدوآنچه که به عنوان داشته های فرهنگی (فرد وجامعه) مطرح می گردد ، می تواندانگیخته ونیز پشتوانه ی فرهنگی قلمداد شود ،آنهم اگر در جهتِ خواسته های انسانی مورد استفاده قرار گیرد . به همین علت نیز ،صرفِ پیشرفتِ بشر در زمینه ی علوم طبیعی وگسترش اطلاعات وتمدن، دلیلی بر کمال فرهنگی فرد ویا افرادخاصی  نمی باشد بلکه پیشرفتِ انسان در زمینه ی خواسته های کمال جویانه اش (که منجر به پیدایش علوم واطلاعات می گردد) رشدِ فرهنگی وی را نیزبه دنبال خواهد داشت.
نمونه ی بارز این مسئله را درمقیاس کوچک جامعه ی خویش مشاهده میکنیم که چه بسا فردی بی سواد وفقیر(از نظر مالی) ،دارای فرهنگی غنی است (چرا که ایده آل های وی متعالی است)وبروز این فرهیختگی را در اعمال ورفتار خویش به نمایش می نهد،ویا برعکس.
از آنجا که خواسته های آدمی نیزبا سطح مرتبه ی اندیشه اش هماهنگ می باشد لذا فرهنگ به سطح مرتبه ی اندیشه راجع می گردد.
مسلماًدین ،قانون،هنر،دانش،آداب ورسوم،و... نشاندهنده ی فرهنگ هستند ولی صِرفِ کلیت این عناوین وداشته ها ،توضیحی برای تعریف فرهنگ محسوب نمی شود بلکه هر فرد با توجه به برداشت وادراکی که از جهان دارد(جهان بینی)،خواسته هایی را بر اساس واقعیات پذیرفته اش(داشته هایش) به عنوان "عقیده" ومعشوق برمی گزیند واین انتخاب ،وی را به سوی "جهاد"ِ جهت مند وخاصی سوق میدهد که فرهنگ وسطح مرتبه ی اندیشه اش را در داشته های مذکور به نمایش می نهد.
از آنجا که خواسته ها بر اثر تبلیغ  نیز بر دل انسان تلقین می شوند لذا بایستی در هردم متوجه ی دل بود تا تهاجم فرهنگی از سوی اغیار(غیر معشوق) صورت نگیرد .
نخست موعظت پیر می فروش این است  -   که از مصاحب ناجنس احتراز کنید،(وبالعکس).

وهنر عبارت است ازشناخت، بارز نمودن و برآوردن نیازهای انسانی.

مسلماً هنری که نیاز های  " بیشتر" و"متعالی تری" را به ظهور رسانیده و(درمرتبه ی بعد) در کوشش برای برآورده شدن ورفع آن نیازها موفق تر باشد ارزشمندتر خواهد بود .
پس تعالی هنر در درجه ی اول  در گرو شناسایی وبروز خواسته های انسانی (در مراتب مختلف اندیشه)  وسپس در ارضای این خواسته هاست .
ولیکن تعالی هنرمند  مسئله ای است  که وابسته به تعالی فرهنگی وی  وجهت مندی اش در شناخت وانتخاب ایده آل (یاایده آل ها) وتلاش در جهت بروزو وصول به منتخبش می باشد.
با توجه به این مسئله ؛می توان پیامبران واولیای الهی را که در جهت تعالی انسان گام برداشته اند ،را "بافرهنگ ترین"و"هنرمند ترین"و"دارای عالیترین فرهنگ وهنر" دانست.

عشق می ورزم وامید که این فن  شریف ، چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود .
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386
نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386  توسط توحید  | 


ابتدائاً بایستی متوجه ی این نکته باشیم که هر کس هر مسئله ای را ازمنظر خاص خویش می بیند ودرهمان سطح مرتبه ی اندیشه ای که واقع گشته است ،ادراک وبرداشت میکند(مراتب اندیشه در پست دین عنوان شده ).
پس برای شناختِ صحت وسقم یک حکم بایستی   اولاً  مرتبه ی آن حکم   ودوماً   مرتبه ی صادر کننده ی حکم را بررسی نمود وچنانچه بین این دو هماهنگی وجود نداشته باشد آن حکم صحیح نخواهد بود .(یکی از پارامترها)
شخصی که در مرتبه ی طبع(ظاهر) ؛متخصص فقه است :حد حاکمیت وی در صدور حکم ، درمحدوده ی اعمال بدنی وقالبی است.
حال چنانچه همین فرد در حوزه ی نفسانیات وعقلانیات نیز متخصص گردد :حد وی به صدور احکام در حوزه ی علوم انسانی وعقلانیات گسترش می یابد .
و با تخصص در حوزه ی ایمان قلبی ،بر دلها نیز حکم می راند وقادر است باور دلها را نیز تشخیص دهد . و به همین ترتیب ...
در همه ی این موارد ،شخصی که در مرتبه ی اندیشه ی پایین تر(نسبت به مراتب بالاتر) می اندیشد ؛درک کاملی ازمرتبه ی بالاتر ندارد وحکم وی(در مورد مسایل مراتب بالاتر) حتی اگر صحیح باشد ازمنظر کمال فردی  ،ارزشی نخواهد داشت بلکه ازهمین منظر ،خطا نیز محسوب می شود:چرا که پیامدهای غیر کمالجویانه به دنبال خواهد داشت.

البته معمولا چنین اشخاصی (کمال پنداران) ،مراتب بالاتر ونیز افرادی که در آن مراتب بالاتر قرار دارند ؛تکفیر نموده وحکم ارتداد بر آنان می رانند، که خود این امر نشاندهنده ی سطح معرفت ِپایین آنان می باشد .چرا؟ چون وسعت دیدگاه باعث وسعت مشرب  ،وقاعدتاً پذیرفتن مراتب پایین تر می گردد .
پس چنین شخصی با قدم نهادن به مرتبه ی بالاتر ، بایستی مراحل پایین تروافراد ِمنسوب به آن مراتب را همچون رواداری یک کل بر اجزای خویش، پذیرا می گشت وخواستار رفعتِ مقام ومرتبه ی آنان می شد ، نه اینکه با تنگ نظری ،خواستار حذف آنها باشد .
بعلاوه باید توجه داشت که حکم تکفیر مراتب بالاتر نیز ،از طرف فردی که در مرتبه ی پایین قرار دارد ؛ناهماهنگ و خطا ست، که خود دلیلی برعدم شناخت خویش ومرتبه ی خویش توسط وی می باشد.

 --- نکته ی دیگری که هر حکم وجود دارد این است که هر حکم عملی(درونی وذهنی  یا بیرونی وعینی)، از دوحالت خارج نیست : 1-واجب  2- حرام  ، که با توجه به مشکک و مدرج بودن  جهان هستی ، این دوحکم نیز مدرج میگردند وبه تقسیمات : مستحب ومکروه (در فقه)، تقسیم می شوند که خود آین مدارج نیز مدرج هستند.            
همین تقسیم بندی در مرتبه ی صدر ( علوم انسانی وعقلانیات) با عنوان لازم وغیر لازم و... نامیده می شوند. ودر مرتبه ی قلب (باورهای ایمانی) به عنوانهای : امرِحضرتِ دوست ، نهی  او، پسند او وناپسند و... نام گرفته اند .
واضح است که این حالتها ، بسته به موقعیتهای بیرونی (زمان ومکان) ، ونیز موقعیتِ درونی آدمی(شخصیت روانی، ومرتبه ی اندیشه ی آدمی) ،حالاتِ بیشماری را در تئوری واجرای عمل ، موجب می گردند.
و بالاخره مهمترین نکته ای که ازجنبه ی انسان گرایی  در هر حکم وجود دارد : جهت مندی است( که حالات ِواجب وحرام و...نیز از این نکته تبعیت می کنند). پس چنانچه جهت ِ حکم ونیز جهتِ حکم کننده ؛ کمال جویانه ( اصطلاحاً الی الله) باشد ؛فرد کمالجو در هر مرتبه ای که قرار داشته باشد ؛ با توجه به احاطه وتخصصی که در موضوع آن مسئله دارد میتواند ادعا نماید که حکم اش صحیح است ( چون صحت ِهرحکم به سه پارامتر بستگی دارد : 1-صحت فاعلی ( نیت کمال جویانه )  2- صحت فعلی (عمل در جهت کمال) 3- هماهنگی فاعل وفعل (احاطه ی فاعل بر شناخت واجرای فعل).

 خوب با این توضیحات وشناسایی موضوعات کلی ،مسئله ای را بررسی می کنیم: مثلا بدعت ونوآوری در دین( هر دینی) ، که نمونه های فراوانی را در طول تاریخ ادیان، شاهد بوده و هستیم:

   کسی که نوآوری کرده

 1- آیا صرفاً جهت کمال جویانه(الهی) داشته است (جنبه ی فاعلی)؟ که جواب  این سوال بسته به موردِ آن، در حوزه ی متخصصین  مرتبه ی قلبی وروحی (وبالاتر)است.

2- آیا حکم وی در جهتِ  کمال(الهی) بوده است(جنبه ی فعلی)؟ که جواب این سوال در حوزه ی متخصصین مرتبه ی آن حکم است.

3- آیا مسئله ی مذکور در مرتبه ی اندیشه اش بوده (به عبارت دیگر آیا بر موضوع حکم {چه تئوری وچه عملی}احاطه داشته است؟ (هماهنگی مرتبه ی فعل وفاعل)      که جواب این سوال نیز در حوزه ی متخصصی است که هم برمرتبه ی آن حکم شناخت کاملی داشته باشد  وهم برمرتبه ی حاکم  . (وچنانچه حکم در مرتبه ی بالاتری نسبت به حکم کننده باشد، خطا خواهد بود)(حالاپیدا کنید متخصص را!؟)

اگر هر سه پارامتر فوق جواب مثبت داشته باشند : بدعت ونو آوری ِ مذکور؛امری از طرف حضرت کمال، ولازم و واجب بوده است ، واگرهرکدام از پارامترها جواب منفی داشته باشد  حکم دیگری خواهد داشت.
در تفسیر ویا هر مسئله ی دیگری نیز، این مصادیق صدق می کنند.با این تذکر که وقتی حکمی الی الله نباشد مسلما جنبه ی انانیتی در آن وجود دارد . واصولا همه ی گناهان ذکر شده دردین الهی، به علت وجود انانیت های موجود درآنها ؛گناه محسوب شده اند وگرنه صرف انجام فعلی ، بدون در نظر گرفتن موقعیتها وپارامترهای آن فعل ، گناه وخطا محسوب نمی شود.

 در ضرورت هست هر مردار پاک        بر سر منکِر زلعنت باد خاک       3416/2

 لعنت آن باشد که کژ بین اَش کند        حاسد وخودبین وپر کین آش کند   2513/2

 

---  در اینجا این سوال پیش می آید که مراتب چگونه تشخیص داده میشوند؟

یکی از طرق شناخت مرتبه ی خویش( درسیر خودشناسی) این است که ببینیم آیا مشرب ِما در بر گیرنده ی مشرب های دیگران  نیز هست؟ چرا که هر هستی ای (ذهنی ویا عینی) در جهان موجود ، اصالتی دارد ( والبته رسالتی).
ولیکن برخی ،در ظلمتِ دنیا ، فقط همان هستی خاصی  که دستی بر آن دارند را قبول نموده  واز شناختِ کلِ  فیل هستی  غافل گشته اند،والبته در این غفلتِ خویش راه افراط را می پیمایند تا خلاء ناشی از کمبود حقیقتِ جامع را ،با بزرگ جلوه دادن ِهستی انتخابی شان(ذهنی یا عینی) جبران نمایند .
ولی درواقع ،آن مرامی وعقیده ای بزرگ تروکامل تر است که مشربه ی وسیع تری داشته ؛ وروادار ودر بر گیرنده ی هستی های دیگران ،آنهم بدون افراط وتفریط هایشان(که مستلزم شناخت محتوا گرایانه ی هر عقیده ای است) باشد.
شاید این سخن به گونه ای ، لاابالی گری وهرهری مذهبی را تداعی کند ، ولیکن هر عقل سلیمی قادر است تشخیص دهد که: " حقیقت  محدود نیست ". خلاص!
بعلاوه دیدگاه ِکل نگرِ آدمی (که جهان بینی وی را تشکبل می دهد) منافاتی با دیدگاه ِ جزء نگرِ آدمی ( که مسیر ایده آلی اش وعصاره ی همان جهان بینی می باشد) ندارد .وهر فرد انسانی ،نیاز دم به دم به این دو بینش (کلی وجزئی) دارد تا هم درک کاملی از سیر انتخابی خویش وهم درک کاملی از کل مسیر هستی داشته باشد.

حال برای شناخت مرتبه ی اندیشه مان :

 هر چه اندیشه  به قالب ها وابسته تر باشد، در عمل نیز صاحب این اندیشه به قالبها وشکلها ،اهمیت بیشتری می دهد تا به محتوا ومعانی .
و تبعاً نمی تواند پذیرنده ی کثرتها ی غیر ایده آلی اش باشد (یعنی مشربه اش قابلیت پذیرش کل حقیقت را ندارد وبه اندازه ی کافی گسترده نیست)که اینچنین اندیشه ای، نفسانی است.
با ورود به زیر مرتبه ی  عقل (از مرتبه ی صدر) ، استدلال ومنطق نسبت به انتخاب قالبها ، جایگزین ِ احساساتِ وابسته به قالبها  می گردد.
و با گام نهادن به مرتبه ی قلب ؛ محتوای باورها ، مد نظر انسان قرار می گیرند .
در مرتبه ی روح (جان) نیز ، جانِ هستی ظهور نموده ؛ وکفر وایمان مصطلح، رنگ می بازند.(وبدین ترتیب در هر پله کامل تر ومحیط تر می گردد)

 حالا ببین کجای نردبونی؟

--- ولی چگونه ادمی می تواند در مرتبه ی طبع وصدر جهت الهی وکمالجویانه داشته باشد؟

ظاهراً در مرتبه ی طبع ،صحتِ فاعلی موجودیت ندارد پس جهت کمالجویانه در این مرتبه به معنی ِ پیشرفت در جهتِ کمالجویی وپیشرفتِ محتواگرایی در امورمادی است (مثل پیشرفتِ تمدنها در علوم وفنون صرفاً مادی)
امتیاز مرتبه ی صدر نسبت به مرتبه ی طبع دراین است که:  فاعلیت وصحت جنبه ی فاعلی نسبت به انتخاب محتوا گرایی انسانی (درونگرایی)رنگ می گیرد.
افرادی که در این مرتبه هستند ؛تظاهراتِ رفتارها وصفات را مد نظر قرار می دهند(رفتار گرایی وصفت گرایی در روانشناسی)
پیشرفت این مرتبه از اندیشه ی آدمی را در جوامعی که از لحاظ علوم انسانی(اصطلاحاً) وعلوم اجتماعی  رشد کرده اند را شاهد هستیم.
اما  مسلما کمال گرایی انسانی به صورتِ مشخص ومتخصصانه از مرتبه ی قلبی آغاز می گردد که جنبه ی کاملا درونی وعمقی یافته وپای ایمان به میدان باز می شود.

لطفا نواقص واشتباهات را  تذکر دهید . از متذکرین قلباً متشکرم.
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386
نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386  توسط توحید  | 


برداشتی آزاد از بخش یکم گفتارهای زرتشت -از کتاب "چنین گفت زرتشت"

ترجمه ی داریوش آشوری

 

                                      سه دگردیسی :

نیچه در" سه دگردیسی " ،مراحل تحول اندیشه ی انسان کمال جو را بر می شمرد .

وی اندیشه ی کمال جویی که در مقام مبارزه با نفس اماره است ؛را " شتر" می نامد ،

 واندیشه ی کمال جویی  که خواهان آزادی از اسارتِ قیودِ بیرونی هستی موهوم اَش می باشد را " شیر" می نامد ،واندیشه ی کمالجویی که به ترکِ هستی موهوم اَش روی می آورد تا به هستی وکمال حقیقی  اتصال یابد ،را " کودک" نام می نهد.

 

ابتدا در موردِ اندیشه ی وابسته به قالب ،ومبارزه ی این اندیشه با نفس وابسته ، که باری گران وتکلیفی شاق برای اندیشه محسوب می شود ؛سخن می گوید وگونه هایی از مبارزه   با نفس را بر می شمرد :

خرد کردن غرور نفسانی ، وبه سخره گرفتن عقل سودا گر ومصلحت اندیش .

ترجیح دادن باخت  در قمار زندگی بیرونی ، وثباتِ عقیده ی خود را در معرض امتحان قرار دادن در مقابل وسوسه های شیطانی .

فدا نمودن حق خویش در قبال بارز نمودن حقیقت  ویا آگاهی از آن .

دیگران را بر خود مرجح داشتن ؛حتی در ضرورت ها ، وحوصله بر نا اَهلا نی  که گوشی برای شنیدن حرف حق ندارند.

واقعیاتِ زندگی را براحتی پذیرفتن، حتی هنگامی که پستی ورذالت را ناچاراً در خود نهفته دارند ومورد انزجار هستند ؛ تنها به جهت حقیقت جویی .

دوست داشتن همه ؛از جمله بدخواهان وخوار کنندگان خویش را .  

 

  وسپس در اوج مبارزه با نفس که به نوعی خلأ ونیستی حا صل از نفی هستی موهوم نفس می انجامد ، خصوصیاتِ اندیشه در مرحله ی دوم کمال جویی را شرح می دهد .

اندیشه در این مرحله ، طالبِ آزادی از قیود است لذا آخرین قید از قیود هستی بیرونی اَش   را که از پیوستن وی به یگانگی درونی ووحدتِ شخصیتی انسانی اَش ممانعت به عمل می آورد ،را نفی می کند ؛ وآن نفی یکباره ی همه ی ارزش های این هستی است .

این مرحله نشانه ی تخصص یافتگی اندیشه ی مبارز می باشد .

 

البته ناگفته نماند که نیچه در اینجا موضعی بدیع را ابراز نموده است وآن نفی باید ها و   نباید های دنیای دوگانگی ، وتثبیتِ " خواسته ی فطری انسان" می باشد که به  صورتِ    " من می خواهم " عنوان کرده است .

 

مسلما ً در مرحله ی اول ، نفی همه ی هستی بیرونی به یکباره ،ناممکن به نظر می رسد ودر توان اندیشه ی کمال جو نمی باشد چرا که از منظر یک جهاد گر با نفس ؛ ارزش های جهان هستی ، درونمایه وهدف محسوب می شوند ونفی آنها بی مورد بلکه ضدِ ارزش خواهد بود .به علاوه پذیرش نیستی وخلأ ناشی از سیر به سوی فنا ، بایستی تدریجاً صورت گیرد وگرنه فشار حاصل از آن ، انسان را به ورطه ی انکار می کشاند .

پس به عصیان وشهامتِ شیر گونه ای نیازاست تا علیهِ اسارتِ پیشین اندیشه ازقید ِخواهش های نفسانی قیام کرده وبا اتکا واعتماد به خویشتن خویش ، از این مرحله عبور نماید .

وسپس در طلبِ شکوفایی وکمال خویش ؛ نیاز به آفرینش وایمانی تازه می یابد که مستلزم ترکِ ترک وفراموشی اندیشه از غیر معشوق جدیدش می باشد .

باید توجه داشت که آدمی در سیر بلوغ فکری اَش از توجهات ِ مرکبّ ِ تن به سوی توجهاتِ مجردِ اندیشه گام بر می دارد لذا در مرحله ی اول ؛ شتر بودن با وظایف نفس مناسبت می یابد ، ودر مرحله ی دوم ؛ شیر گشتن با عصیان عقل ، متناسب می باشد ، ودر مرحله ی سوم ؛ کودکی با آفرینندگی عشق وتجرد اندیشه هماهنگ خواهد بود (که در مرتبه ی قلبی بارز می شود).

{البته از کودکی تا پیری  نیز مراحلی دیگر را شامل می شود تا "آری مقدس" به کمال خویش رسیده و"ترکِ ترک" کامل شود و سرانجام به نفی کل هستی موهوم بینجامد.}

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386
نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386  توسط توحید  | 


برداشتی آزاد از مقدمه ی "چنین گفت زرتشت"

ترجمه ی داریوش آشوری     ۴

 

 زرتشت در مردم می نگریست ودر حیرت فرو رفته بود ! سپس چنین گفت:

آدمی ،آویزان رشته ای است میان حیوانیت وکمال انسانی .در این وضعیت ؛چه به سوی انسانیت پیش رود وچه به عقب برگردد ویا حتی در میان این دو درنگ کند ،خطر کرده است؛ که زندگی خطر کردن است (در هر جهتی که باشد).

آنچه در انسان قابل توجه است این است که او خود ،همین پُل است وهمین زندگی،ونه نتیجه وغایتِ آن .

وآنچه در انسان جالب توجه است این است که برای او ،تکبری وبلندایی است ، ونیز شکستگی وتواضعی.

دوست می دارم آنانی را که در زندگی خویش جز به تواضع نمی اندیشند چرا که اینان   بزرگ منش هستند.

دوست می دارم آنانی را که در زندگی خویش جز به خدمت گزاری نمی اندیشند چرا که اینان پاس دارندگان بزرگی وکمال هستند ،وپیکان های اشتیاق به سوی اندیشه های معنوی.

دوست می دارم آنانی را که برای خدمت گزاری وقربانی شدن در راهِ کمال خویش ودیگران ، سود های اُخروی وآینده نگری را دلیل بر تلاش وعقیده ی خویش قرار نمی دهند بلکه به دلیل ارزشمندی عمل ؛ عاشقانه وظیفه ی انسانی خویش را انجام می دهند تا زمانی ،کمال انسانی وانسان کامل  ظهور کند .

دوست می دارم آن کسی را که برای آگاهی وعرفان زندگی می کند واین آگاهی وعرفان را تنها برای شناختِ کمال انسانی  میخواهد وبس ، واینچنین است که از هستی موهوم خویش واندیشه های خودپرستی رو به سوی خضوع وخشوع در مقابل کمال ،گام برمی دارد.

دوست می دارم آن را که تلاش می کند تا آنکه اندیشه های آدمی را برای کمال انسانی و"انسان کامل" پرورش دهد وهمه چیز را بدینگونه جهت می بخشد ،وبدین طریق خود را  می شکند وادعای هستی موهوم را در خویش نابود می سازد .

دوست می دارم آن را که به وارستگی خویش عشق می ورزد ؛زیرا که وارستگی نتیجه ی شکستگی انانیت است وپیکان شوق به سوی کمال می باشد .

دوست می دارم آن را که با وارستگی کامل ،از همه ی دلبستگی ها می گذرد ،تا آینه ی از خود گذشتگی باشد ،وبدین سان در مقام توجه به کمال ِ اندیشه ی انسانی اَش ،از معبر "هستی به سوی نیستی" عبور می کند .

 

دوست می دارم آن را که وارستگی خویش را هم خواسته (هدف) ،وهم داشته(وسیله)ی خویش قرار می دهد (اتحاد حقیقت وواقعیت در جهت کمال انسانی) ،وبدین سان ؛ فقط با این عقیده زندگی می کند وبس.

دوست می دارم آن را که دوگانگی را کنار نهاده وفضیلتِ دیگری نمی شناسد تا آن را بخواهد. ومسلما یگانگی وهماهنگی آن با وارستگی ،پایه ای محکم است برای زندگی کردن در عالم واقع.

دوست می دارم آن را که اندیشه اَش ، نیستی را برمی گزیند (نابودی هستی موهوم)، وبدین جهت نه منتی برکسی می نهد ونه از کسی منت می پذیرد ،زیرا که همواره بخشندگی وفتوت را بدون در نظر گرفتن انا نیت اَش (وبدون خودپرستی) ،اجرا می کند .

دوست می دارم آن عاشق فنا ونیستی را که حتی اگر بطور اتفاقی ،چیزی در جهتِ سودِ دنیایی اَش انجام پذیرد ،شرمسار می گردد وبا خود می گوید : شاید در جهتِ منافع دنیوی خویش قدم برداشته اَم!

دوست می دارم آن را که بیان حقایق را در کلام گهر بارش ،پیشرو کردارهای واقعی اَش قرار می دهد ولیکن بیش از آنچه شعار دهد ؛عمل میکند ، زیرا خواهان کمال خویش در شکستگی است .

دوست می دارم آن را که بر آیندگان وگذشتگان خرده گیری نمی کند (واز خطاهای آنان چشم پوشی می کند) ،زیرا تمام توجهش به زمان نقدِ حاضر است.

دوست می دارم آن را که از خدای زائیده ی ذهن خویش ،انتقاد می کند وبدین سان او را ارتقاء می بخشد (وبه خدای حقیقی نزدیک می گرداند) ،زیرا عاشق خواسته وخداو هدفِ خویش (کمال جویی)است پس بایستی در جهتِ سخت گیری در راهِ همان ارزش وآرمان ، فانی گردد.

دوست می دارم آن دُرد کشی را که اندیشه هایش در تلاطم زندگی ،ژرف اندیش است وهر پیشامدِ کوچکی او را از راهِ خویش بر نمی گرداند پس همواره با خرسندی ،بر معبرِ نیستی پای می نهد .

دوست می دارم آن را که اندیشه هایش چنان کامل است که هستی موهوم خویش را از یاد می برد والبته همه ی هستی ،باعث ِ صعود وی به مقام نیستی می گردد تا هر چه بیشتر در خود فرو رود،  ودرونی تر گردد.

دوست می دارم آن را که اندیشه اش از هر قید وتعلقی آزاد است،بدین صورت ؛جز اندیشه ی معشوق اَش در خاطرش نیست وهمین اندیشه او را به درونگرایی ترغیب می کند .

دوست می دارم آنانی را که در از خود گذشتگی ،همچون باران هستند که از ابر تیره ی جسم دنیایی شان ؛برای دیگران  جز رحمت فرو نمی ریزند . اینان بشارتگران آذرخش عشق می باشند وهمچون همه ی بشارت دهندگان ،فانی در معشوق(هستند).

آگاه باشید که من نیز یکی از این بشارتگران ِ انسان کامل هستم . قطره ای اندیشه از کمال ِ اندیشه ی او.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386
نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386  توسط توحید  | 


برداشتی آزاد از مقدمه ی "چنین گفت زرتشت"

 ترجمه ی داریوش آشوری      ۳

 

 وچون زرتشت به نزدیک ترین موقفِ مردمان سطحی اندیش رسید ،بسیاران را در بازار کسبِ منافع وسرگرمی های دنیوی بدید که برای نمایش بازی جدیدغفلت گونه ای که تنوع وتلون به همراه داشت ،وبرای غافلان ،سرگرمی جدیدی محسوب می شد ،گرد آمده بودند

زرتشت چنین گفت:

من آمده اَم تا به شما کمال انسانی را بشناسانم .بایستی بر بشریتِ(جنبه ی ظاهری وطبیعتِ حیوانی) خویش تسلط یافته وبه انسانیت روکنیم. برای انسان شدن ومعنوی گشتن ،تا بحال چه کرده اید؟

آنان که در این راه گام نهاده اَند همواره از طبیعتِ خویش فراتر رفته اند اما ظاهراً شما می خواهید به پستی ها گرایش کنید(واز این ظاهر بشری نیز تنزل نموده وبه جای صعود به قله های انسا نیت ،به جنبه های حیوانیت سقوط نمایید).

میمون انسان نمایی را در مقابل آدمی در نظر بگیرید ؛ تفاوتِ اندیشه های آنان موجبِ خنده (برای آدمی) است ویا شاید هم خجالت آور(برای میمون) باشد . بشریت (بدون محتوای انسانیت )نیز در مقابل کمالاتِ انسانی وانسان کامل ، همینگونه خواهد بود .

شمایان ،راهِ تکامل ظاهری را که از موجوداتِ تک یاخته ای وآغازیان ،آغاز می گردد وبه آدمی خاتمه می یابد طی کرده اید ،اگرچه هنوز از لحاظِ اندیشه ،افکار پستی در شما وجود دارد که نشان از این دارد که هنوز سطح فکرتان از اجدادِ میمون نمایتان ،نه بیشتر ،بلکه کمتر است !

در این اوضاع ، برترین انسان نزد شما ،همان است که از لحاظِ اندام پس وپیش ،نمونه وبرتر باشد ! وانسان را موجودی نمی پندارید مگر جسمی همراه با روحی حیوانی .

 آیا فکر می کنید که میخواهم این دوبُعد را در شما پرورش دهم .

(هرگز) آگاه باشید که می خواهم کمال اندیشه ی انسانی را بر شما روشن سازم .

ارزش وجودِ کا ئنات وخصوصاً زمینی که در آن به سر می برید به وجودِ آن انسانی است که به کمال آگاهی رسیده است ؛ کاش به آن درجه از آگاهی می رسیدید که این سخن را اقرار  می کردید .

همنوعان من ، برادران، از شما میخواهم به هستی نقدِ امروز بیندیشید واندیشه های خود را به جهان نسیه ای که دیگران به شما تلقین می کنند معطوف ندارید ؛که اینان دانسته یا ناآگاهانه ،اندیشه را زهر آلود می سازند .

همان کسانی که زندگی را خوار می شمارند واندیشه هایشان،مسموم وناپایدار است که حتی زمین تن شان نیز از ایشان به ستوه است؛ پس آنان را به خود واگذارید تا به خیالاتِ خویش سرگرم باشند.

در مرتبه ای وزمانی ،کفران خدای زاییده ی اوهام ِاین سطحی اندیشان ،بزرگترین کفر محسوب می گشت ولی باشناسایی خدای موهوم ومُرده ،کسانی که کافر خوانده می شدند نیز رهایی یافتند.اکنون بدانید که کفران حیاتِ نقدِ معنوی که بایستی در زمین خویش پیاده کنیم سهمگین ترین خطا وکفران می باشد .وحتی اندیشه های انسان کامل را نیز بیش از خودِ وی که معنا ومحتوای هستی است بایستی پاس داشت .

در مرحله ای وزمانی ، اندیشه به خواری در تن می نگریست واین مسئله در آن مرتبه ،امری ارزشمند بود ؛ در آن موضع ،به تن ریاضت ها روا می داشت وبدین صورت خواهان ِ گریز از امیال مادی ونفسانی  زمین ِ تن بود .

وه که در آن مرحله ،این اندیشه، چقدر خام وسطحی می اندیشید واز معنویت ،فقیر بود . وخواستار نا بودی هستی موهوم اَش بود که با  بی رحمی ،آن را به انجام می رسانید .

اما برادران ،تن ِشما نیز از اندیشه یتان ،چه حکایتی بر زبان دارد؟ (که از کوزه همان برون تراود که دراوست )

آیا اندیشه ها یتان چیزی جز فقر ومسکنتِ  "معنوی" است ، وپستی وراحت طلبی نکبت بار "تن"  .

براستی رودِ هستی موهوم انسان ،تداوم اندیشه های پلیدِ اوست که از سرچشمه ی خودبینی وانانیت ،نشأت گرفته است .

بایستی این رود به دریای بی کران هستی حقیقی ،اتصال یابد تا منیت اَش زدوده شود .

بدانید که در صددِ شنا ساندن انسان کامل به شما هستم .او همان دریای حقیقت است که ما را تواند پذیرفت ودر اتصال به او ،اندیشه های ناپسندِ خود بینی را در خویش فرو می نشانیم.

واین بزرگترین تجربه ی زندگی معنوی شماست که در آن موقعیت ، انانیتِ خود را نفی می کنید واز شادمانی های غفلت گونه ی خویش بیزار می گردید ونیز از فضیلت ها وعقل گرایی های موهوم خویش.

در آن موقعیت خواهید گفت : شادمانی هایم چه ارزشی دارند که همه فقر ومسکنتِ معنوی "اندیشه" است وپستی وراحت طلبی نکبت بار "تن" ، در صورتی که شادمانی حقیقی ،زمانی است که "احقاق حق" صورت بپذیرد.

 

درآن موقعیت خواهید گفت : اطلاعاتِ من چه ارزشی دارند ؟آیا حقیقتا ً حرص ِداشتن ِ اطلاعات در من ، نیاز واقعی من است ؟ ،همچون نیازحیوانی درنده به غذا (که تا گرسنه نشود شکار نمی کند) ، بلکه همه ی اطلاعاتِ سطحی (وغیرضروری)اَم ،فقر ومسکنتِ معنوی" اندیشه" است ،وپستی وراحت طلبی نکبت بار "تن" .

 

در آن موقعیت خواهید گفت : چه سود از عقلا نیتی که به شوریدگی وعا شقی نینجا میده است ؟ بیزارم از این عقل که شناسای خوب وبد است اما در جهتِ فقر ومسکنتِ معنوی "اندیشه" وپستی وراحت طلبی نکبت بار "تن" .

 

در آن موقعیت خواهید گفت : چه ارزشی بر عدالت خواهی ودادگری اَم متصور است ؟ چرا که اندیشه ی خود را همچون شعله ی فروزان حق وتن خویش را همچون زغالی براَفروخته از تعصبِ حق وحقیقت، نمی بینم.  

در آن موقعیت خواهید گفت : رحم وشفقت من که با انانیت ومنیت همراه است چه ارزشی دارد؟ مگر رحم وشفقت آن نیست که نتیجه ی آن به صلیب کشیده شدن مسیح عاشق (به جهت بخشوده شدن گناهِ دیگران) باشد ؟! آیا رحم ِمن نیز در این حد است ؟

آیا تا بحال به این طریق با خویشتن خویش سخن گفته اید ؟ وبر خودآشفته اید ؟ چه می شد اگر اینچنین فریادی ،از سر درد به گوشم می رسید !؟

اما متاسفانه آنچه به گوشم می رسد فریاد خُرسندی شما  از سر بی دردی است ،ونه فریادِ عصیان گری شما بر علیه خویش .

آری ،اگر فریادی هست ؛ان فریادِ بی عرضگی شما در عصیان علیهِ خویشتن است که غریو آن بر آسمان بلند گشته است .

کجاست آن آذرخشی از زبان عشق ، که جان شما راآگاه گرداند ،وکجاست آن مایه ی شوریدگی وعشق که بر قلبتان ،مُهر خویش را بکوبد ؟

هان ؛آگاه باشید که می خواهم انسان کامل را به شما بشناسانم  (و این کمالات نیزاز خصوصیاتِ انسان کامل است)؛ هموست آن آذرخش عشق و هموست آن مایه ی شوریدگی .

 

وچون سخنان زرتشت به اینجا رسید ، فردی عامی از خیل بسیار مردمان ،فریاد برآورد وگفت : همه ی آنچه را که در موردِ این بازیگر (وبازی) جدید می بایست بشنویم ،شنیدیم.

اکنون مهلت ده تا خودش را نیز ببینیم !

ومردم از سر نادانی وغفلت ،خنده سر دادند . اما بازیگر که این هجو را باور کرده بود؛ پا به میدان بازی نهاد وکارش را آغاز کرد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386
نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386  توسط توحید  | 


برداشتی آزاد ازمقدمه ی "چنین گفت زرتشت" 

 ترجمه ی داریوش آشوری      ۲

 

زرتشت از اوج  قله های کمال خویش فرود آمد وکسی رادر مسیرش(در جهت صعود) نیافت ، ولی چون به جنگل مسطح اندیشه های سطحی(که فراوانی داشتند) پای نهاد با زاهد پیری رویارو گشت که از کلبه ی تنگِ اندیشه های زاهدانه ی خویش در پی یافتن ِاصل وریشه ی اندیشه هایش به بیرون از خویش قدم نهاده بود .پیر گشته در زهد ، با زرتشت روحانی چنین گفت:

این شخص آواره از اندیشه های دنیوی ،به چشم دل من ،آشنایی ازلی به نظر می آید .سالها پیش در زمان صعود به قله ی کمالش از کنار اندیشه های من عبور کرده بود .نامش زرتشت بود اما اکنون آن کسی نیست که موقع صعود به بلندای اندیشه ،از اینجا گذشت؛بلکه اندیشه هایش دگرگون گشته اند .

ای زرتشت ،آن زمان که در حال صعود به کوهستان آسمانی کمالت بودی ؛خاکستر ِ"هستی موهوم اَت" را به همراه داشتی واینک در برگشت به سوی آدمیان ،قصد داری که آتش اندیشه های ناب وفروزنده اَت را به میان دره های پستِ زمینیان ببری؟ آیا از نتیجه ی این عمل نمی هراسی؟ که مسلما ًآتش عصیان وآشوب را در دل مردمان سطحی اندیش به پا خواهد ساخت.

آری انسان ملکوتی را می شناسم ؛از منظری پاک و والا به هر چیز می نگرد ودر گفتارش اثری از فرومایگی وتقلید پنهان نگشته است ؛ببین که این انسان چگونه از سر آزادگی وشادمانگی درونی (به سوی وظیفه ی کمال گرایانه اش) گام برمی دارد .

اندیشه های زرتشت متبدل گشته اند .وی در صعود به قله ی خویش ،به پاکی ومعصومیت راه یافته وآغاز گر راهِ نوینی گشته است .او از خوابِ دنیا به عالم بیداری پای نهاده است . پس اکنون ای انسان ملکوتی ،تو را با خفتگان دنیایی چه کار؟

تو در یگانگی چنان حیات داشتی که انگار در دریای حقیقت فنا گشته بودی وحضرتِ حق کارکن وجودت بود. افسوس که می خواهی از عمق دریای کمال به ساحل امکان باز گردی . دریغا که تصمیم داری بار مسئولیت های تن های دنیایی را بر خود روا داری!

زرتشت پاسخ داد :آدمیان از من جدا نیستند ومن آنها را (همچون خویش)دوست دارم (که همه مظهر تجلی خداوندیم).

زاهد گفت: من نیز از آنجا که آدمیان را (به شیوی خودم ودر حد خودم) دوست می داشتم ؛به بیابان وجنگل خالی از سکنه قدم نهادم تا از مزاحمت هایشان رهایی یابم وبا اندیشه های آنان گلاویز نشوم .

اما پس از جدایی از آنان واندیشه هایشان ،اکنون به اندیشه ومعبود خویش می پردازم وتنها همو را دوست خویش گرفته ام .آدمی موجود ناقصی است که ارزش توجه وعشق را ندارد.

زرتشت پاسخ داد : سخن از عشق وتوجه به آدمیان واندیشه هایشان نیست بلکه من آنان را هدیه ای معنوی آورده ام ؛هدیه ای اندیشه گونه ،به جهتِ کمال پروری وانسانیتِ انسان .

زاهد گفت : به آدمیان چیزی از معنویت وکمال یاد مده ،چرا که در صدد فراگیری آن نیستند بلکه اگر توانستی  ،چیزی از بار گناه وهستی موهومشان را از آنان بستان ،که این تخلیه وتصفیه برای ایشان بسی مایه ی برکت وسلامتی روح ایشان است ؛اگر که تو را نیز مایه ی برکت وشادمانی ونیک بختی باشد ، واگر می خوهی چیزی به ایشان بدهی صدقه ای مادی بده وآن را نیز تا زمانی که درخواستِ قلبی شان نباشد از آنان دریغ دار.

((زاهد را می توان گوشه ای از وجودِ خودِ زرتشت دانست که وی را به تجردِ صِرف وروگردانی از عالم کثرات دعوت می کند ودر این پاراگراف نیز تفا وت چندانی میا ن گفته ی زرتشت وزاهد وجود ندارد وتنها دیدگاه های آنا ن است که بخشیدن وستا ندن را رنگ وارزش می بخشد (والبته جایگاه ورتبه ی کمال آنان را تعیین می کند)،چرا که تصفیه وتخلیه ی دل ،عین معنویت است که قسمتی از مسیر کمال است))

 

زرتشت پاسخ داد: هرگز صدقه ای مادی به ایشان نخواهم داد ؛چرا که اندیشه های من آنچنان در بندِ ما دیات  اسیر نیست ،وآنچنان مسکین ِمعنوی نگشته اَم تا هدیه های باارزش معنوی را کنار گذاشته ،وهم خود وهم آنان را متوجه ی مادیات سازم.

رهروی تنزیه گر به انسان ملکوتی از سر ناباوری ، نیشخندی زد وگفت : پس بنگر که لیاقتِ پذیرفتن گنجینه های معنوی اَت رادارند یا نه! از طرفی آدمیان (با وجودِخلوت گزینان ریاکار)به خلوت گزینان بدگما نند ، وباور ندارند که به جهتِ هدیه ای معنوی به سوی آنان میرویم .

باگام برداشتن در مسیر اندیشه های خویش ،طنینی سخت نا آشنا را درکوچه های خلوتِ ذهنشان می شنوند ودر تاریکی های غفلت گونه ی بستر خواب انگیز ِاندیشه های خفته شان ،چون صدای گام اندیشه هایی نو به گوششان می رسد که پیش از برآمدن خورشید ظلمت سوز حقیقت ،در مسیر کمال گام برداشته است ؛چه بسا با بدبینی خاص خودشان ،می پندارند که برای دزدی اموال مادی شان کسی اقدام کرده است .

ای زرتشت ؛به آدمیان واندیشه های سطحی آنان روی میاور ودر همین جنگل طبیعتِ خالی از اندیشه های مختلفِ آدمیان ،بمان . در این طبیعت پاک به جا نوران روکنی بهتر از آن است که به میان آدمیان ِ " بل هم اضل " بروی.

 

چرا همچون من زاهد ،از آدمها روبر نمی گردانی وبه طبیعتِ خویشتن رو نمی کنی تا هیچ مسئولیتی وبا لتبع هیچ ناراحتی ومزاحمتی گریبان گیرت نگردد؟

زرتشت از وی پرسید : در این جنگل اندیشه های طبیعی چه می کنی ؟

وزاهد پاسخ داد : خدایم رابه ساده ترین صورت ممکن یعنی به صورتِ فطری ستایش می کنم ،(همان خدایی که ساخته وپرداخته ی ذهن من است ، وهم او که لیاقت وطاقتِ شناختن اَش را در حد ظرفیتِ کمال وجودی اَم دارم ).اما ای زرتشت ؛تو برای آدمیان چه هدیه ای آورده ای ؟

زرتشت با شنیدن سخنان زاهد ، در مقابل شناخت ومعرفتِ وی که سر حد نهایی وی بود سر تسلیم فرود آورد وگفت : برای تو چیزی ندارم! (که هدیه های من در حدودِ تو نیست)

پس بگذار به راهِ خویش بروم تا مبادا تورا از قله ی خودت پایین بکشم وآرامش درونی اَت را بر هم بزنم . وبدین گونه اندیشه های زرتشت ورهروی زاهد از یکدیگر جدا شده وهر کدام شادمانه در مسیر کمال خویش روان گشتند.

اما زرتشت چون تنها گشت با خویش گفت ؛چه بسا این پیر زاهد نمی داند که خدای ساخته وپرداخته ی ذهنیتِ ما ،خدایی مرده است که هرگز در زندگی وانتخاب های انسان دخالت  نمی کند وانسان با داشتن چنین خدای مرده ای ،اختیار دار خویش است.

 

((خدایی که خود می آفرینیم وسپس اورا بر اریکه ی قدرت قرار می دهیم تا در قبال این سلطنتِ موهوم ، نیاز ها وتقاضاهای ما را برآورد ؛وگرنه معامله با این توهم یکطرفه را به هم زده واو را از تختِ خدایی اَش سرنگون می کنیم.  ولی انسانی که اندیشه اَش اسیر خواسته هایش نمی باشد ، نیازی به ابداع چنین خدایی ندارد ، در نتیجه برای او نیزخدای ذهنی وتوهمی ،مرده است . بلکه خدایی که از زمین رخت بربسته ودر آسمانها ی دور از هستی بشر ،گم وپنهان گشته است نیز خدایی مرده است .

وتنها خدایی زنده است که در لحظه لحظه ی زندگی وانتخابِ دم به دم عارف حضور دارد واختیار دار هر لحظه ی هستی است.

گفت وهمم کان خیال توست هان    ذاتِ خود را از خیال خود بدان        102/2

نقش می بینی که در آیینه ایست    نقش توست آن نقش آن آیینه نیست   1792/2

هریکی در پرده ی موصول خودست -وهم او آن است کان خود عین هوست 37۰۰/4

آنکه در ذاتش تفکر کردنی است   در حقیقت آن نظر در ذات نیست   3701/4  ))

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386
نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386  توسط توحید  | 


 

برداشتی آزاد ازمقدمه ی" چنین گفت زرتشت" 

 ترجمه ی داریوش آشوری      (۱)    

                                                                                                                                                                  

زرتشت کمال جو در سن وسال بلوغ فکری اَش ،همچون ماهی مهاجری ،زندان تنگِ دریاچه ی قالبمند ووابسته ی افکار مربوط به تاریخچه ی دنیای بیرونی خویش را رها نموده وبه قله های کوهستان آرامش بخش وسترگ اندیشه های درونی ومعنوی آش رو نمود ،ودر آن طبیعتِ آزادِ فطرتِ انسانی اَش با اندیشه های نابِ جان روحانی خویش که به یگانگی اتصال داشتند تا سن کمال وپختگی اش ،شادمانه به سر برد.

اما اندیشه ی نابِ دیگری بر دلش فروغ افکند ودر روشنایی اولیه ی این فروغ روحانی وسپیده دم صبح وصال ، قیام نمود ودر مقابل خورشیدِ جان بخش عشق چنین مناجات کرد:

ای مظهر اندیشه ی ناب وای ستاره ی درخشان ِروشنی بخش ِجان من ،اگر فرزندان وبندگان عاشقی که به آنها روشنی وگرمای عشق خود را می چشانی وعنایتِ روشنی دیدار خویش  را به آنها مرحمت می کنی ، وجود نداشتند ؛ چه غایت وارزشی بر هستی ِحقیقی اَت گمان می رفت؟

مدت زمانی که در غار ِتنهایی ِمن مهمان ِدلم بودی ،اگر این انسان ارزش جوی ِحقیقت طلب ُبا عقابِ اوج گیرنده ی دور پرواز ِ "اندیشه اَش" ، ومار بر زمین لغزنده ی" تن اَش" وجود نمی داشت ؛تو بدون ِوجودِ عاشق، از یگانگی اصیل ِ خویش ویا از آفرینش هستی وظهور تجلیاتِ خویش بهره ای نمی بردی ودلگیر می گشتی .

ولی من با همه ی وجودم (تن واندیشه) در هر فروغ روشنایی اندیشه، وتجلی اَش در هر قالبی ، خواستار گرمای وجودت بودم وآنچه از نور وضیاء وناز ِمعشوقانه اَت بر من لبریز می گشت ؛عاشقانه ونیاز مندانه شکر می گزاردم.

همانا من نیز از کمال خویش وتنها صعود کردن به قله های کمال دلتنگم (چرا که دیگران را از آن محروم می بینم) همانند زنبوری که عسل فراوان گرد آورده وخواهان ِ متقاضی است ، من نیز نیازمندِ بخشش کمالاتِ خویش به طا لبان راهِ صعود به کمال می باشم تا رحمتِ خویش را بر آنان ببارم.

می خواهم انوار کمال واندیشه های نابِ خویش را بر دیگران ارزانی دارم تا مدعیان دروغین فرزانگی ،از روی نادانی ،تنها به شعارهایشان (که بدلی از سخنان خردمندانه اَم می باشد) دلخوش باشند ؛وسخاوتمندان معنوی که با از خود گذشتگی ،به تهیت وپاکی دل از هر دلبستگی ای دست یازیده اَند؛ از شنیدن معارفِ اصیلی که برایشان به اَرمغان آورده ام ،دیگر بار از اندیشه های والای دل مصفایشان که توانگری حقیقی است ،شادمان گردند .

از اینرو بایستی از قله های کمال به پایین ترین درجات وسطحی ترین مقاماتِ خویش تنزل کنم ؛همانگونه که تو نیز ای کمال حقیقت ،به صورتِ شعارها وسمبل ها به سطح عبارات وصور ظلمانی ودرجاتِ پایین هستی خویش نزول می نمایی وآنگاه که به آنسوی دریای تجردت که دنیای ماده وصورت هاست می روی ،ونور تجردت را در عمق جهان مادی پنهان می کنی ؛تو ای روشن ترین نورها.

پس باید به سان مردمانی که در سطح اندیشه ی نازل قرار دارند سخن گویم تا شنوندگان بتوانند گوش فرا دهند ودریابند ؛همانگونه که تو ای اوج عشق وارزش ،چنین نزول نمودی تا تورا دریابند.

پس مرا دریاب وعنا یتت را از من دریغ مدار که تو در اوج قله های کمال ،از چشم انداز نیکبختی وجلال به هر چیز همچنانکه لیاقت وظرفیتِ آن است ،بدون ذره ای تنگ نظری ودوگانگی می نگری.

ومد نظر عنایت قرار ده این جام تن را که دارای محتوای اندیشه های نابی است که بر پیرامون خویش رحمت خواهد ریخت ، تا آنکه از این جام زرین و دل وارسته ی زرتشت ، آبِ پاک وگوارای حیات ،همچون چشمه ای جاری گردد وتراوش شادمانی جان های بیدار گشته ات ،در تجلی بیرونی اَت فراگیر شود .

همانا که این اندیشه های ناب بار دیگر از کمال الوهیت بر زمین تشنه ی بشریت ،تنزل می طلبد وزرتشت این خواسته را با هبوطِ دگر باره ی خویش به اجابت می رساند.

وچنین آغاز گشت تنزل اندیشه های زرتشت به عالم امکانی.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386
نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386  توسط توحید  | 


هر کس بر اساس جهان بینی خویش ،ایده آلی را مٌّد نظر خویش قرار می دهد وراهی را برای رسیدن به این خواسته بر می گزیند ، از جوانب مختلف می توان این انتخاب " ایده آل" و انتخاب "راه رسیدن به آن" را مورد بررسی قرار داد لذا اصطلاحات مورد استفاده برای بررسی این موضوع ،بسته به جنبه ی انتخابی ،متفاوت خواهد بود .
از جنبه ی مذهبی ؛ایده آل هر کس ، " ربِ انتخابی" ؛ وراه ِرسیدن به این رب ،"دین" وی محسوب میشود.البته از نقطه نظر توحیدی ؛انتخاب ارباب مرکب ومتفرقه ،شرک محسوب گشته ودر همین راستا : دین هایی که به تسلیم در برابر غیر رب العالمین  (خدای محیط ومجرد)می انجامند ؛ناخالص ومردود شناخته می شوند .
بدیهی است که زندگی هر شخصی متشکل از همین دو انتخاب اساسی است و"زندگی نیست مگر عقیده وجهاد". وکراهت از خواسته (که امری قلبی است) ، ممتنع است چرا که با نخواستن ونپذیرفتن ِ هر عقیده  یا راه ِرسیدن به آن ، مسلما ً از آن پس ،آن عقیده ویا راه ،  خواسته ی قلبی محسوب نمی گردد .
آیه ی" لا اکراه فی الدین ..." وعبارت  "هل الدین الا الحب" نیز اگرچه دارای بار معنایی وسیع تری در مراتب بالای کمال می باشند ولیکن در اینجا نیز مورد مصداق می یابند (چرا که مرتبه ی بالا بر مراتب پایین محیط  می باشند).
از آنجا که آدمیان در سطوح مختلفی می اندیشند لذا برداشت از کلمه ی دین نیز (با هر نوع جهان بینی ای)به سطوح مذکور ارجاع میگردد.
سطوح اندیشه:

1-    ظاهر :که اندیشه به امور طبیعی وقالبی می پردازد . برداشت از"دین" نیز در این مرتبه به اعلام شعار ها وحفظ وانجام سمبول ها وقالبهای شریعت ،محدود می گردد.

2-    صدر: که کنکاش ِعلوم انسانی در زمینه های احساسی وعقلانی ِوابسته به قالبها در این مرتبه صورت می پذیرد . برداشت از دین نیز در این مرتبه قاعدتا  به  تفکر (اعم از برهانی ،اخلاقی،تجربی و...)در زمینه ی علوم نفسانی وعقلانی  محدود می شود (اضافه بر جنبه ی ظاهر، که زیر مجموعه ی مرتبه ی فوق هست).

3-    قلب : که شامل مراتب هفتگانه ی دل ؛ در عرفان اسلامی می گردد ومشهور ترین آنها هفت وادی عشق عطار است.در این مرتبه ایمان به باور ها مطرح میشود . برداشت از دین نیز ،به باور های دینی ومذهبی (باضافه ی مراتب فروتر منتها از منظر باورمندانه)  بر می گردد.

4-    جان (روح): که اندیشه ای مجردانه است  ۵- سر 6 - خفی   7- اخفی .               
این مراتب ِ انتهایی  مخصوص اولیاء الله ؛ وسیر در مراتب و مدارج تفریدوتجرید است که در سفر چهارم سلوک ،بسته به ظرفیت کمالیه ی اولیا وانبیا ظهور مییابد .
 دین در این مراتب عشقی روحانی و مجرد است که در بر دارنده ی همه ی مرکبات پیشین میباشد. تفقه در مراتب مختلف دین نیز به تخصص در مراتب مذکور بر گشت می یابد . باتوجه به مطالب ذکر شده ،مواخذه ی رب العالمین نیز ،نقداً  در "یوم دین" ، در محدوده ی خواسته ی انتخابی ، وراه وروش انتخابی صورت میگیرد  چرا که محدوده ی اختیار انسانی ؛ در حدود عقیده وجهاد ،یا همان خواسته وتلاش ،یا همان خدا ودین ،یا همان مکتب وایدئولوژی ،یا همان هدف و روش،یا ... می باشد ؛که بسته به مرتبه ی اندیشه ونیز زاویه ی دید از جوانب مختلف ،این اصطلاحات بروز مینماید .                                                                                        مسلماً کسانی که صرفا در مرتبه ی ظاهر، امور قالبی ومادی را مد نظر دارند؛ تفاوت دیندار بودن یا نبودنشان ،تنها به اِعمال اَعمال ظاهری  خواهد بود .         ولی در مرتبه ی صدر این تفاوت ،علاوه بر اعمال ظاهری ؛ احساسات قالبمند  آدمی وتعقلات و استدلالات وی را نیز شامل میشود .وبه همین ترتیب در مرتبه ی قلب که " نیت" مطرح میشود ،تفاوت ارزش اعمال به نیت برمی گردد لذا برای مومن (در مرتبه ی قلب) ،صرفِ تلاش ظاهری یا مغشوش به احساسات نفسانی یا حتی استدلالات عقلانی  بدون نیت خالصانه لله ، گناه بشمارمی رود وبه همین منوال چه بسا حسنات ِ مراتب پایین تر (ذهنی وبالتبع عینی) برای مراتب بالاتر سیئه محسوب میشوند.                                                                                        
ازآنجا که جهان بینی وایده آل ودین و...در مراحل تجرید ،جهت توحیدی می یابند لذا تفاوتی اساسی بین برداشتهای انسانهای روحانی (مرتبه ی روح وبالاتر) وجود ندارد چراکه اندیشه و بالتبع مجاهده های آنان یک جهت است واختلافات غیر اصولی نیز ؛به موقعیت های بیرونی راجع میگردد . 
  جان گرگان وسگان از هم جداست          متحد جانهای شیران خداست                
جمع گفتم جانهاشان را به اسم       کان یکی صد جان بود نسبت به جسم             
واز آنجا که در مرتبه ی روح (وبالاتر) ،همه چیز ِعاشق ، لله است وجنبه ی انانیتی در کار نیست  لذا دین نیز در این مرتبه خالصاً لله و للحق است وتبعا استوار وقیم می باشد چرا که برصراط مستقیم (که بندگی دم به دم حضرت رب العالمین است) قرار گرفته ؛"ان اعبدونی هذا صراط مستقیم". واین همان دین حنیف ابراهیم است که با فطرت انسان نیز هم جهت وهماهنگ است.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386
نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386  توسط توحید  | 


جهان را از دیدگاه های گوناگونی میتوان نظاره کرد .جهان بینی هایی نظیر: جهان بینی فریب،جهان بینی بازی،جهان بینی مسابقه،جهان بینی لذت، ،جهان بینی عشق و...

هر چه جهان بینی خوشبینانه تر باشد دلبستگی به مراحل راه بیشتر خواهد بود .متقابلا ًدر جهان بینی های  بدبینانه ،اگرچه دلبستگی به مراحل کمتر خودنمایی می کند ولیکن شکنندگی بیشتری وجود دارد ؛لذا ظرفیت پذیرش فشار روحی روانی بیشتری را برای فرد بدبین مطالبه میکند.

درنظر به جهان هستی ،در هرنوع جهان بینی ؛توجه به محتوای موضوع ِ مورد نظاره ،در بالاترین موقعیت ِقابل ادراک برای نظاره کننده ،اصالت خواهد داشت وتوجه به قالبها وحالات وصفاتِ ناشی از آن محتوا ،صرفا ً جنبه ی نمادونمود دارند که البته می توانند در جهت ِ تلقین وتمرکز اندیشه نیز مورد استفاده قرار گیرند.

لذا نوع جهان بینی ،وصفاتی که به نوع برمیگردد؛در استکمال ،موثر اصلی محسوب نمی شوند چرا که انتخاب نوع جهان بینی وصفات مربوط به آن ،تابع موقعیت های بیرونی(زمان ومکان) و موقعیت درونی(روان) ِ نظاره گر می باشند. بلکه این "عشق فطری به صعود در جهت کمال" است که جزو ذات انسانی (با هر نوع جهان بینی) می باشد.لذاعدالت پروردگار نیز نسبت به نظاره گران مختلف بدون توجه به موقعیتهای آنان امری مشخص وغیر قابل انکار خواهد بود

ما برون را ننگریم وقال را .....ما درون را بنگریم وحال را

در هر موقعیت (لحظه ای) ،تنها از یک دیدگاه میتوان به جهان نظر انداخت لذا اگرچه در موقعیتهای مختلف، میتوان جهان بینی های متفاوتی داشت ولیکن بایستی در هر دم ،امور جهان را از همان دیدگاهی پاسخ داد که در آن دم ،در آن دیدگاه حضور داشته ایم وگرنه دچار تناقض وناهماهنگی در طرح سوالات وجواب های انها خواهیم گشت .

مسلم است که یک جهان بینی محیط ،بر همه ی زیر مجموعه ی خویش ، نظر داشته ولذا در آن ِ واحد نظاره گر همه ی انها خواهد بود .

تفکیک جهان بینی های دم به دم موجب شناخت وحلاجی آنها ،وقرار دادن هر کدام در جایگاه خویش است که باعث هماهنگ نمودن متضاد نماهاومتناقض نماها در سیر درونی اندیشه می گردد ووحدت شخصیت را مانع نخواهد بود .

 

جهان بینی بازی

در این جهان بینی  جهان شامل انواع بازیهاست وفردی که این نوع جهان بینی را دارد ؛هر کس با هر نوع جهان بینی را مشغول نوعی بازی می داند.

هر بازی قوانین خاص خود را دارد  که نفی وطرد یک بازی وقوانین آن ،خود وارد شدن به بازی دیگری محسوب میشود .

بازیگری امری اجباری است ولیکن انتخاب بازی به اختیار آدمی است . ابزار بازی نیز بسته به ذهنی یا عینی بودن ، درمیانه ی اختیار وجبر نقش خود را ایفا میکنند.

قاعدتاً (همانند همه ی جهان بینی ها) ،کمال جویی در هر بازی انتخابی ،امری فی نفسه مطلوب به شمار میرود .

 

معجون بندگی

یکی از انواع بازی های هستی ،بازی بندگی است (که در جهان بینی های دیگر با عنوانهای فریب،لذت ، عشق  و... ویا معجونی از مجموعه ی آنها ، میتواند اظهار شود).قانون اصلی بازی بندگی، واگذاری اختیار به رب ِانتخابی  می باشد که در طی مراحل مختلف بازی ، بسته به ظرفیت وتوان بازیگر ؛ این واگذاری به شکلهای مختلف صورت می گیرد.

البته واگذاری اختیار امری کاملاً آگاهانه می باشد وچنانچه بدون اختیار وانتخاب ،چنین امری صورت بپذیرد؛ جزو ارزشهای بازیگر محسوب نمی شوداگرچه مزایایی در جهت پیشرفت بازیگر در مسیر بازی  خواهد داشت.

کلیه ی اوصافی نیز که برای بندگی ذکر می شود مراحل بازی محسوب می شوند .

از آنجا که دربازی ِ بندگی  کلیه ی حقوق متعلق به "رب" می باشد، لذا فربهی رب ِانتخابی وابسته به اعطا وواگذاری حقوق بنده به رب ِ خویش است .

بندگی از جهت اینکه واگذاری ونفی ِخویشتن است ،امری ممتنع بنظر می رسد ولی از طرف دیگر از آنجا که بنده از خود چیزی ندارد (حتی هستی موهبتی خویش را)، لذا چیزی برای از دست دادن ندارد و برای بدست آوردن نیز تلاش نمی نماید بلکه تنها وظیفه ی بندگی عاشقانه ی خویش را بر حسب توان ولیاقتش به انجام میرساند ،پس برای شخص از خود گذشته ،بازی بندگی امری سهل محسوب می گردد ؛البته از همین جهت نیز بنده ،آزادترین انسان از قیود محسوب میشود، ومسلما ً کسی که خود را در قید ِبندگی اسیر احساس میکند هنوز به کمال بندگی نرسیده است وآزاد نخواهد بود .

حسرت آزادگان شد بندگی      بندگی را چون تو دادی زندگی     5534/5

بازی بندگی در مراحل پایین از"خربندگی" که واگذاری اختیارات ظاهری وقالبی ،واطاعت امر در امور تن می باشد آغاز گشته ودر مسیر تکاملی اش به واگذاری اندیشه در مراتب کمالیه  می انجامد.

سیر مراحل بندگی در مرتبه ی قلب:

ابتدا در مرحله ی تکثر گرایی ،بنده خود را بازیگر ودیگران را نیز بازیگرانی جدا از خودش، می بیند که بازیهای مختلفی را انتخاب نموده اند ،

 سپس از دیگران غافل گشته وتنها به بازی خویش وتوجه به رب خویش رو میکند وهر اندیشه وعمل خویش را امتحانی در جهت بازی بندگی اش بر می شمارد وهر غفلتی را خطایی از خویش،

و در مرحله ای دیگر ،دیگران  نیز اغیار محسوب نمی شوند ،بلکه هر هستی ای در عالم  ،صورتی از رب است برای امتحان بنده اش در آن دم،

ودر مرحله ی بعد این یکپارچگی شامل خود او نیز می گردد ورب در صورتهای کثیر از جمله صورت خود وی به بندگی می پردازد ،

ودر کمال این مرتبه ،دوگانگی ها ودوگانه بینی ها ،کلا ً محو گشته ،و هستی جز معاشقه(بازی) ی معشوق با خویش نخواهد بود که در مراتب مختلف وجود ، ظهور دارد ،

والبته آگاهی دم به دم به این وحدت ،نشانه ی بقای پس از فنا ست وپایداری در بقای این آگاهی مدرج است به درجات ِبندگی.

وتا به اینجا" تفرید از احوال" است واز این پس در سفری دیگر ،در احاطه به بیرون خویش ، از خود گرفته تا اجتماعات بزرگ وبزرگتر ونیز مسائل مربوط به آنها ؛ اعم از حقوق وکمالات ، که درجات خاصان است را در بر می گیرد (که سیر در مراتب کمال تجرید((تفرید در احوال)) است) .

نکته ی حائز اهمیت این است که بنده در مقام بندگی در درجات مختلف ؛به گونه ای تخصصی تر در صدد استکمال بر می آید چرا که به بندگی وفقر خویش در بندگی ،شناخت حاصل می نماید ،

ودرجه ی آگاهی به بندگی نسبت مستقیم دارد با اِعمال تلاش در بندگی .( اطاعت امر ِرب در امر ونهی وپسند وناپسند )

چرا که در هر مرتبه ای ،هر عقیده ای جهادی را می طلبد ولذا هر ایمانی ؛عملی صالح را ،وهر توجهی به وجه الله؛ احسانی را . وآگاهی دم به دم به هر مرتبه از بندگی واِعمال تلاش در آن مرتبه ،عین بندگی در آن مرتبه است.

ومقام انسان کامل مقام رضای کامل است که عمل به رضای دوست را در کل هستی به انجام می رساند .

واینجاست که عرفان وشناخت ، بر عشق وعبادت منطبق است وتمایزی میان شان نیست چرا که تمایزی میان معروف ومعبود ومعشوق وعارف وعابد وعاشق  نمی باشد. که: "العبودیة جوهرة کنهها الربوبیة".

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386
نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386  توسط توحید  | 


برهان العاشقین یا "قصه ی چهار برادر" ومشهوربه  "شکار نامه" ،تالیف صدرالدین ابوالفتح سید محمد حسینی ملقب به  گیسو دراز  (وفات 825هجری)از مشایخ سلسله ی چشتیه در هند است که در دکن میزیسته .

این قصه ی سمبولیک یکی از یازده رساله ی" خواجه ی بنده نواز سید محمد گیسو دراز" می باشدکه  درکتابی به همین نام (مجموعه ی یازده رسائل) به همت سید عطا حسین(1360ه-ق)  در حیدر آباد دکن طبع ومنتشر گشته است .

اعتیادهای فکری در این داستان مورد تعرض قرار گرفته است تا شاید راهگشای نوع جدیدی از تفکربرای خواننده ی داستان را باعث شود.به عقیده ی خواجه ی گیسو دراز، تفکرات قالبمند دنیایی جز خیالات واهی نمی باشد وتفکر حقیقی در تجرد وبی قالبی است.

شرح هایی بر این قصه نوشته شده است که در اینجا شرح "میر سید محمد کالپوی"  که یکی از مشایخ بزرگ هند می باشد نقل میشود:

 

1- بدان که ما چهار برادر بودیم از نُه دِه . سه (برادر)جامه نداشتند ویکی برهنه بود . آن برادر ِبرهنه ،درستی زر در آستین داشت .

2- به بازار رفتیم تا به جهتِ شکار ،تیر وکمان بخریم ؛قضا رسید ،هر چها ر کشته شد یم ، بیست وچهار زنده برخاستیم.

3- آنگاه چهار کمان دیدیم، سه(تا) شکسته بودند ویکی(از کمان ها) دوخانه ودوگوشه نداشت.

4- آن برادر ِ زردار ِ برهنه ،آن کمان ِ بیخانه وبی گوشه بخرید. تیری می بایست . چهار تیر دیدیم ، سه شکسته بودند ویکی (از تیرها)پر وپیکان نداشت . آن تیر بی پر وپیکان را بخریدیم وبه طلب صید به صحرا شدیم .

5- چهارآهو دیدیم . سه مرده بودند ویکی جان نداشت .آن برادر ِ زر دار ِ برهنه ی کمان کش ِ تیر انداز ؛از آن کمان ِ بیخانه وبی گوشه ،آن تیر ِ بی پر وپیکان را برآن آهوی بی جان زد.

6- کمندی می بایست تا صید را به فتراک بندیم. چهار کمند دیدیم .سه پاره ویکی (از کمانها) دوکرانه ومیانه نداشت .

7- صید را بدان کمند بی کرانه وبی میانه ،برمیان بستیم . خانه ای می بایست که مقام کنیم وصید را پخته سازیم .

8- چهار خانه دیدیم . سه در هم افتاده بودند ویکی سقف ودیوار نداشت .در آن خانه ی بی سقف ودیوار در آمدیم .

9- دیگی دیدیم بر طاق ِ بلند ،که به هیچ حیله دست بدان نمی رسید . مغا کی چهار گز ،زیر ِ پای بکندیم ؛ دست به دیگ رسید . چون شکار پخته شد شخصی به خانه فرود آمد که: بخش ِ من دهید که نصیبی مقروض دارم .

10 - برادر ِ کامل در کمین نشسته بود . استخوان ِ شکار را از دیگ بر آورده ،بر تارک سر ِ وی بزد . درختی از پاشنه ی پای وی بیرون آمد . بر سر ِ آن درخت ِ زرد آلو برفتیم . خربزه کاشته بودند ،وبه فلاخن آب می دادند .

11- از آن درخت، بادنجان فرود آوردیم وقلیه زردکی بساختیم وبه اهل دنیا فرو گذاشتیم .

چندان خوردند که آماس شدند ، پنداشتند که فربه شده اند ،به در ِ خانه نتوانستند رفت ،ودر نجاست ِ خویش ماندند  ،وما به آسانی از کید آن خانه بیرون شدیم وبر در ِ خانه بخفتیم وبه سفر روانه شدیم  ،والوالالباب ،تعرف ِ این حالات باز نمایند.

 

شرح:( ازسید محمد کالپوی)

چهار برادر عبارتند از چهار روح نباتی وحیوانی و روح ناطق بشری وروح قدسی , و نُه دِه عبارتند از  نُه فلک  که وطن این چهار روح است .
از آنجا که روح نباتی وروح حیوانی وروح بشری از حیث لطافت به درجه ی روح قدسی نمی رسند پس ناقص بوده وبرهنه اند .روح قدسی نیز برخلاف سه روح دیگر که در قالب آدمی جایگاه ثابتی دارند بلکه مقید به قالب هستند ؛از این قید آزاد است وبه جامه ی جسمانیت تعلق ندارد وتنها همین روح قدسی است که استعداد ولیاقتِ شناختِ حضرتِ حق را دارد وگنجینه ی زرین معرفتِ الهی در آستین همو پنهان است.
این چهار روح که قصد شکار سیمرغ یعنی مکاشفه ی انوار ذات وصفاتِ الهی را دارند                                           
در آنجا در معرض خطاب ِ "الست بربکم" قرار گرفته وواز هیبت ِ این کلام چنان مدهوش می شوند چنانکه گویی مرده اند .وسپس با گفتن "بلی" لذت وراحتی بدیشان دست می دهد  که گویی باز زنده گشته اند. زندگی مجدد از پرتو قوه هایی است که در خود یافته اند.
روح نباتی :قوه ی جاذبه وماسکه ونامیه وهاضمه ومولده را می یابد . روح حیوانی علاوه بر اینها پنج قوه ،قوای: ذائقه وشامه وباصره وسامعه و لامسه را در اختیار دارد .
وروح بشری علاوه بر اینها قوای :مدرکه ومتخیله و حافظه وممیزه و حس مشترک را دارا می باشد . روح قدسی نیز مضاف براحاطه بر این قوا، پنج قوه ی لطافت وسیرت فرشتگان و کشف کنوز واسرار الهی ، ومشاهده ی ملکوت ومکاشفه ی عالم جبروت ونیز لاهوت ، و الهام را در استعداد خود نهفته دارد ؛پس این چهار روح همراه با بیست قوه ی اعطایی ، بیست وچهار زنده برمی خیزند.
چهار کمان به تعبیر شارح ؛ مجاهده ومراقبه ومشاهده ومکاشفه است . سه کمان شکسته ،کمانهایی هستند که ناقص اند وفقط کمان مکاشفه است که از کمال برخوردار ومحیط بر سه تای دیگر است.  منظور از دوگوشه ودو خانه ؛ابعاد سه گانه و جهات ِ شش گانه است .  
تیر نیز سمبل ذکر می باشد  و مراد ازچهار تیر ،چهار ذکر جلی لسانی ،جلی قلبی ،خفی قلبی ،وخفی سرّی است . سه تیر اول شکسته وناقص اند وتنها ذکر اخیر است که کامل می باشد وبه حرکت زبان ویاوری دل محتاج نیست ،واین همان تیری است که پر وپیکان ندارد.
چهار روح به صحرای وجود آمده ،چهار آهو میبینند که عبارتند از چهار عالم :ناسوت وملکوت وجبروت ولاهوت .
سه عالم اولی نسبت به لاهوت ،مرده محسوب می شوند ،وعالم لاهوت نیز جان ندارد زیرا که عالم ذات می باشد وحیاتش وابسته به جان نیست بلکه خود ،جان آفرین  وحیات بخش می باشد .
روح قدسی با کمان مکاشفه وبا اسلحه ی ذکر خفی سری ،آهوی عالم غیب راشکار می کند یعنی با ذات احدیت الفت می گیرد .
مراد از چهار کمند ؛ عزلت وخلوت والفت و وحدت است که  عزلت وخلوت بدون ِالفت بی مایه اند ،  والفت خود نیز بدون توجه کامل به معشوق یگانه(یعنی وحدت) ،کارایی لازم را ندارد. پس کمند وحدت که خود   حاصل ونتیجه ی سه کمند دیگر است ،کامل محسوب می شود .      
چها رخانه نیز ،عناصر چهارگانه ی :خاک وآب وآتش وباد می باشند که عنصر چهارم( یعنی باد) که بدون صلابت ومادیت می باشد همان خانه ی بی سقف و دیوار است ومظهر محبت الهی محسوب میگردد که نیاز به جسمانیت ندارد
در این خانه ،دیگ عشق را می یابند که بر طاق سعادت  قرار گرفته است ودسترسی به آن ممکن نیست مگر با  بدست آوردن چهار فنا :
فنای از خویش(که همان تصفیه وتزکیه ی درونی است)،فنا فی الشیخ ، فنافی الرسول  ،فنا فی الله .
پختن شکار نماد پختگی روح در مکاشفه است که در این زمان شیطان آخرین ترفندهایش را بکار میگیرد تا در عبادت بنده نفوذ کند :لاتخذن من عبادک نصیبا مفروضا(نسا -7)
ولیکن روح قدسی اگاه ومراقب است ؛استخوان باقی مانده از شرک خفی در عبادات را بیرون می آورد وبر سر شیطان می کوبد . درخت زردالو نیز شجره ی حب دنیاست که از 
پاشنه ی پای شیطان میروید .چون برادران بر سر این درخت به نظاره میروند میبینند که دنیا طلبان به شیرینی خربزه ی لذات جسمانی مشغولند  وحب دنیا را به فلاخن ِ رد وقبول خلق(نظر خلق) آبیاری میکنند وپرورش می دهند .
از این درخت ِحبِ دنیا ؛  بادمجان روسیاهی را به  زیر اورده وروسفید می شوند وطلای زرد را به اهل دنیا وامیگذارند تا چندان بخورند که بیاماسند وگمان کنند که فربه شده اند .
اهل دنیا با این غرور و تکبر از دنیا بیرون نتوانند شد چرا که گذر گاه عافیت تنگ است .
آنها در نجاست دنیا باقی می مانند  در حالیکه ارواح پاک به امداد فیض قدسی از فریب شیطان ازاد گشته وازاین دنیا رهایی می یابند وبر درگاه دنیا یعنی گور می خوابند .
ارواح وارسته از دنیا نمی میرند وزنده ی جاوید ند و پس از رحلت از دار دنیا به سفر عقبی میروند.
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386

نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386  توسط توحید  | 


چون زرد بدید رویم آن سبز نگار      گفتا  که دگر به  وصلم  امید  مدار
زیرا که تو ضد ما شدی در دیدار      تو رنگ خزان داری و ما رنگ بهار

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر ۱۳۸۶

نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386  توسط توحید  | 


خیرالله در یک شب مهتابی ،چشم به جهان گشود .جهانی که خیرو چشمش به اون باز شد قدری بالاتر از دنیا بود.اون جهان ؛جهان افکار بود .

درجهان افکار؛ فکر ها بودند که متولد می شدند ،تغذیه می شدند ،دوست یا دشمن می شدند، صلح یا جنگ می کردند ،ممزوج می شدند ،رفت وآمد می کردند وبرروی هم تأثیر می گذاشتند، رشد می کردند ،وبه کمال می رسیدند،زندگی جاوید می یافتند ویا اینکه می مردند واز بین می رفتند.

همه ی کسانی که توی دنیا موجودیت داشتند ؛در جهان افکار هم زندگی می کردند ولی اکثریتِ آنها فقط نمودِ بیرونی آنرا می دیدند واز جهان اندیشه که منشأ و ریشه ی دنیای ظا هرمحسوب می شد ؛غا فل بودند.

درجهان افکار، هر " من "  

 محدوده ای به اندازه ی دلش داشت که با افزایش ِکمال فکرش ، این محدوده

 هم وسعت می یافت .ا لبته این افزایش محدوده،باعث کا هش محدوده ی دیگران نمی شد ،اگرچه ممکن بود که برمحدوده ی دیگران محیط هم بشود.

فکرها اسباب خونه سازی دل محسوب می شدند وهر شخصی با افکارش ،در زمین دلش خونه ای می ساخت .ا لبته این خونه ها اصلا ً شبیه خونه های دنیا نبودند چرا که جهان افکار مثل دنیای ظا هر ،وابسته به دا شته های بیرونی وصورت های قا لبی نبود بلکه با خواسته ها و دل مشغولی های درونی رابطه داشت .

چه بسا افرادی به ظا هر متشخص که خونه ی دلشون حقیر وسست بود ویا حتی دل عده ای ،گنداب آرزوها وهوسهای مردابی بود؛یا به عبارتی دلشون اسیر دنیای فانی بود واندیشه های قا لبمندی که در دل آنها خونه کرده بود باعث اسارت ذهنشون شده بود .

ودر نقطه ی مقابل ،افراد ی هم وجود دا شتند که در دنیا هیچ کس محسوب نمی شدند ولی دلشون با صفا بود وشمیم باغ دلشون به مشام صفا جویان می رسید چرا که اندیشه های آنها وبا لتبع رفتار وگفتارشون ،از قید دلبستگیهای دنیایی وخودخواهی های قا لبمند، آزاد بود .

خیرو هم وقتی چشم باز کرد ؛ خونه ی دلش را مشاهده کرد : یک خونه ی عجیب وغریب که با خواسته های متفاوت و ا فکار جور واجور و ا لبته با پی ریزی معمولی زمان وروزگار خودش ساخته شده بود!

افکاری که متأثر از تلقین های دیگران بود؛ افرادی مثل پدر ومادر وخواهر وبرادر ودوستان ومعلمانش ،وبقیه ی مردمی که با استفاده از اثرات باقی مانده از عقاید وخواسته ها وتراوشات فکریشون در دنیای بیرونی،با هاشون تماس فکری برقرار کرده بود وخواسته ویا حتی ناخواسته وناآگا هانه تحت تأثیر آنها واقع شده بود(ومی شد).

یک نکته ی بارز در خونه ی مذکور این بود که این ا فکار با همدیگر هما هنگ نبودند؛ لذا خونه ی فکری خیرو بیقواره و ناجور بود. خیلی از افکار ، خواسته های بدن دنیایی اش بودند که آنها را شا لوده و زیربنا قرار داده بود ،بعضی از افکار هم حاصل تقلید نا آگاهانه بودند که اساس ساختمان را سست می کردند و...

ا لبته اگر هدفِ خیرو ،فقط دنیا بود ؛ظا هراً هیچ مشکلی ا براز وجود نمی کرد زیرا با نابودی قالبِ دنیا ،همه چیز نابود می شد .ا ما مشکل همین جا بود که این خونه در جهان دیگری بود که با نابودی تن ، نه تنها ا ز بین نمی رفت بلکه تازه هویدا می شد.

پس ایده آلِ خیرو این بود که :خونه ی دلش را جوری بسازه که هیچ قسمتِ اون به دنیا وابسته نباشه .اگرچه این کار ممتنع می نمود ؛ چرا که گمان می کرد که بالاخره تماس او با دنیا ،افکارش را تحت تأثیر قرار می دهند.

وجه ا متیاز خونه سازی در دل این بود که به طرفـه ا لعینی می شدخونه را خراب کرد ویا ساخت ،وخیرو یک عمر وقت داشت تا با آزمون وخطا خونه اش را بسازه . شاید به همین دلیل خیرو گمان می کرد که وقت زیادی داره ،وبا لنتیجه : اوقات گرانبهایش را از دست می داد .

از طرفی عده ای خیرو را تشویق می کردند که خونه ی فعلی اش را حفظ ، ودلش را به همون خوش کند.آنها ترس از خراب کردن وساختن ، ویا دلبستگی به دنیا ، ویا طبق روال معمول دنیا پرستان بودن ، ویا ... که از صفا ت مرتبه ی اندیشه ی خودشون بود ؛ را با عنوان نظرخواهی ویا به علت خود خواهی ویا حتی به دلیل خیر خواهی ، به دل خیرو القاء می کردند و از اونجا که خیرو (به علتهای زیادی) بر هدفش مصمم نبود ؛ این گفته ها وتبلیغات بر خونه ی د لش می نشستند وغفلت از ایده آل با استحکام بیشتری ادامه پیدا می کرد .

تا اینکه یک روز ! به خود اومد ومتوجه شد که داره فرصتها را از دست می ده .پرداختن به ارزشهای فانی که از ایده آلش به دور بودند ،خسته ودلشکسته اش کرده بودند .

... به خودش نهیب زد که اینجوری نمیشه ، باید خرابش کنم ... واز اونجایی که توفیق رفیقش بود؛ خرابش کرد .

عجب خرابی ای ! از طرفی فکر نمی کرد به این آسونی باشه واز طرفی تمام وجودش به هم ریخته بود که ا لبته در گفتار وکردارش هم نمایان بود .از سوی دیگر ؛ استقرار ایده آلش هم که دورنمایی از ایده ای فرضی بود ،ا مری بس بعید به نظر می رسید. 

اما خوب :در نظر خیرو همین خرابی هم ارزشمند می نمود وخوشحال بود که خراب کردن را یاد گرفته وترسش از این کار (خرابی) فرو ریخته.

...خیرو در تبادل نظر با دیگران ونیز کلنجار با خودش ؛ هی ساخت وهی خراب کرد ودر این مسیر که گاه باعث درگیری با افکار دیگران نیز می شد ؛ با نکته هاو فرضیه های جدیدی آشنا یی پیدا می کرد وبهتر ساختن را تجربه می کرد.

یکی از نکاتی که خیرو در جریان ساختن خونه ی فکری اش فهمید، این بود که هر قسمتی از خونه که با مَلاتِ اخلاص ساخته نمی شد سست ولرزان بود .

ا لبته کسانی که هدفشون وخواسته ی دلشون فقط بدست آوردن دنیا بود ،

با ملات های دروغ و ریا وتقلید؛

 شکا فها را ما ست ما لی می کردند و بعلاوه گا هی فخر می فروختند که  

 "کار ما خیلی درسته  وهمه باید از ما درس بیاموزند و..."

 

 که اگر بخواهیم در مورد اونها صحبت کنیم ،باید از خیر داستان

خیرو بگذریم چرا که اون خودش یک داستان دیگه است.

... خیرو به مرور در می یافت که نباید به صورت سرسری فکر کرد چرا که بعداً برای تصحیح افکار سرسری،بایستی وقت بیشتری صرف می کرد ، لذا هرچه پخته تر می شد؛ اصولی تر وحلاج گونه تر می اندیشید وبرای هر انتخابش ؛سعی می کرد که این اصل را رعایت کنه ودر همین راستا مشکلاتش را نیز ریشه یابی می کرد وحل نشده ازشون نمی گذشت .

... خیرو خونه های زیادی بر پایه های : مذهب ،انسانیت، خودشناسی، و... ساخت ،اما نمی دونست چرا با اینکه این خونه ها ظاهراً محکم وعا لی بودند؛ رضایت ِدل خیرو بدست نمی آمد .

نکته ای ظریف در کار بود که خیرو از اون بی خبر بود.

خیرو خیلی فکر کرد ؛اما هر چه بیشتر فکر می کرد کمتر به نتیجه می رسید . حیران وسرگردان شده بود وخسته ودلشکسته .

دیگه عقلش قد نمی داد .این بود که تصمیم گرفت به خود دل رجوع کنه واز دلش بپرسه که اون چی

 میخواد؟!

ودلش بهش جواب داد که "دلبر" می خواد. رضایت ِدل جلب نمی شه مگر با حضور دلبر. پس تو باید ابتدا 

 ستونهای خونه ات را بر پایه های عشق بنا کنی .

اون اسماء ِانسانیت ، مذهب و... هم نمای قسمتهای مختلفِ خونه ی عشق هستند .

بهش گفت :که اخلاص بدون عشق بی معناست واون خونه هایی که تابحال ساخته بوده ، اصالت نداشتند.

البته خونه هایی که تا حالا ساخته بود نیز بر اساس نوعی عشق بنا شده بودند اما از اونجایی که خمیره ی آگاهی از اساسِ عشق را کمبود داشتند مورد ِپذیرش دل واقع نشده بودند .

این بود که خیرو از نو خراب کرد وساخت ؛ خونه ای براساس عشق .

آزمونها وخطاهای قبلی نیز در جهت مذکور ،مفیدِ فایده بودند. نکته ی مهمی که در جریان خونه ی جدیدش به مرور در می یافت این بود که " عشق " همه چیز را به رنگ خودش در می آورد ، لذا اخلاص وارزش وایمان و دوستی و...اگرچه درجات مختلفی را دارا بودند ولیکن در جریان عشق یک معنی داشتند .

وبدینگونه رنگ عشق بر خونه ی دل خیرو چیره می شد وجالب اینکه هر چه این رنگ اصیل تر می شد ؛ قابلیتِ پذیرشِ همه ی نظریات مختلف هستی(یعنی خونه های دیگران ) را در خونه ی دلش بیشتر احساس می کرد .

این گسترشِ وحدت تا اونجایی پیش رفت که خیرو همه ی نظریاتِ حاصل از تبادل افکار را در مشربه ی وسیع دلش ، مجموعه کرد وا لبته برای این جمع بندی می بایست هر نظریه را در جایگاه خاصِ خودش قرار می داد ؛ درست مثل یک کتابخونه ی عظیم هستی .

... خیرو داشت به ایده آلش نزدیک می شد وممتنع بودن ِ گریز از قالب ها ،کم کم رنگ می باخت : پرداختن به قالبها وصورتها بر اساس دستور ا لعملی که عشق براش صادر می کرد، تأثیر ِنمای این صورت ها را در شکل خونه اش از بین برده بود . چرا ؟!

به این علت که او با توجه به عشق عمل می کرد نه با توجه به قالب.

... نظریه ی وحدتِ عشق وآرمان وارزش و... اگرچه کمال گرایانه بودوتمام وجود خیرو را به خودش معطوف کرده بود اما یک نکته داشت . واون اینکه: تا وقتی با "خودیتِ" خودت همراه بودی این نظریه فقط یک نظر بود وبس.

اگرچه دل خیرو اطمینان داشت که مسیر درستی را طی می کنه ورضایت دل جلب شده بود ،اما جان ِ خیرو هنوز کمبودی را احساس می کرد .

شاید این همون هستی باقی مونده از" خودیتِ" خیرو بود که ابراز وجودش خیرو را نگران می کرد و روح انسانی اش را می آزرد.

اندیشه ی لطیف ِ جان ِ انسانی اَش به او می گفت که واگذاری دل مراتبی داره که آخرین مرتبه اَش، سلب ِتوجه از این واگذاری (برای ورود به مرحله ی بعدی) است . و او باید برای به کمال رسوندنِ عاشقی ، دل از خونه ی عشقش بکَنَد !! یا به عبارتی این خونه را هم خراب کنه .

چرا که پیاده کردن ِاصل عشق وبندگی ، مترادف با نیستی ِعاشق ، وبلکه نفی هر هستی ای ، غیر از هستی معشوق می باشد ..

جان بهش می گفت : همونطور که قالب های دنیا ، ساخته وپرداخته ی " ذهنیتِ مجرد" می باشند و با قطع

 نظرِ توجه ِ" اون مجرد" از این هستی ها ، نیست ونابود می شوند ، لذا اصل برپایی وپایداری ، خاصِ حضرتِ اندیشه است وتو فقط یک خیالی وبس . پس جایگاه خودت را دریاب وهستی عشق را به معشوق واگذار کن تا کار را تمام کرده باشی .

یعنی دل خودت را هم به دل معشوق بسپار...

نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386

نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386  توسط توحید  |